دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
خردنامه

«خاله‌های من»، قصه‌ای خانوادگی که این‌بار شنیده می‌شود

«خاله‌های من»، قصه‌ای خانوادگی که این‌بار شنیده می‌شود
ایران پرسمان - کتاب صوتی «خاله‌های من»، تازه‌ترین اثر در حوزه ادبیات داستانی، با محوریت روایت‌های شیرین و صمیمانه خانوادگی، در پلتفرم سماوا در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفت.
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - کتاب صوتی «خاله‌های من»، تازه‌ترین اثر در حوزه ادبیات داستانی، با محوریت روایت‌های شیرین و صمیمانه خانوادگی، در پلتفرم سماوا در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفت.

به گزارش خبرگزاری مهر، مادر علی سه خاله دارد، یکی آن سر دنیا در استرالیا، دیگری مشغول کار در درمانگاه و دیگری خاله چین‌چین، یعنی خواهر بزرگتر مادربزرگ علی. از قضا ماجراهای رمان صوتی «خاله‌های من» نیز به همین خاله چین‌چین گره خورده است. درست از روزی که خاله چین‌چین دار فانی را وداع گفت، جروبحث‌های خانه‌ علی رنگ و بوی دیگری گرفت. این را می‌توان از وابستگی مادر به خاله‌هایش حدس زد.
داستان صوتی «خاله‌های من» تمام ویژگی‌های یک داستان جذاب و دنبال‌کردنی برای نوجوانان را دارد. در وهله‌ اول باید گفت که راوی داستان خود علی است. او که به جز درگیری‌های خانوادگی آرزوهای دورودرازی دارد، دغدغه‌های نوجوانی خود را رک و پوست‌کنده و در قالب خاطرات با مخاطب در میان می‌گذارد.
کنجکاوی‌های علی و نگاه متفاوت او به جزئیات، شنونده را در دل یک ماجرای دوست‌داشتنی غرق می‌کند و حس‌وحالی صمیمی و خاطره‌انگیز برای مخاطب نوجوان به یادگار می‌گذارد. پرداختن به مفاهیم عمیق انسانی و نگاه دغدغه‌مند نویسنده نیز از دیگر ویژگی‌هایی است که به خوبی لابه‌لای لحن طنزآمیز داستان احساس می‌شود.
این داستان ایرانی از فاطمه ابطحی، با تلاش نشر صوتی سماوا و همکاری انتشارات مهرک تهیه شده است و با گویندگی رضا جعفرپور روایت شده است. این کتاب صوتی برای مخاطبانی که به درام‌های خانوادگی و اجتماعی، راوی اول شخص علاقه دارند مناسب است.
در بخشی از کتاب می‌خوانیم:
صبح جمعه بابا از همه زودتر بیدار شد. معلوم بود خیلی خوشحاله، چون هر وقت خیلی خوشحاله یه آهنگو با سوت می‌زنه. وقتی همه خوشحالن دوست دارم بیدار باشم و از رخت‌خواب بیام بیرون. اما وقتی بابا یا مامان ناراحت باشن دوست دارم خواب بمونم یا اگه بیدار باشم از تو سوی رخت‌خوابم بیرون نیام. اما بابا خوشحال بود.
منم از رخت‌خواب دراومدم و دویدم پیش بابا. وقتی سلام کردم به آواز و با همون آهنگ سود جوابمو داد، بعدم با هم کشتی گرفتیم و خندیدیم. سما هم بیدار شد ما رو تماشا می‌کرد و می‌خندید. ما خیلی بلند می‌خندیدیم. بالاخره مامانم با صدای ما بیدار شد.
- چه خبرتونه؟ اول صبح خونه رو رو سرتون گذاشتید.
بابا روی سرش دست کشید و گفت: خونه که اینجا نیست. من و سما خیلی خندیدیم اما اخمای مامان رفت توی هم. بالاخره همه سر میز صبحونه نشستیم. بوی آبگوشت توی خونه پیچیده بود. بابا گفت: به‌به! چه عطری داره این آبگوشت مریم خانوم!
مامان بلند شد به آبگوشتش سر بزنه. اونو هم زد. اول در یخچالو بعد در یه قفسه رو باز کرد و بست. بعدش گفت: رب نداریم. بابا گفت: چی؟ الان می‌گی؟ دو روزه می‌پرسم چی باید برای جمعه بخرم. مامان گفت: نمی‌دونستم تموم شده. بابا گفت: این که نشد حرف. یه خانم خونه‌دار باید همه چیز آشپزخونه و خونه‌شو بدونه. همش تقصیر خاله‌هانه. حواست همش پیش اوناست.
مامان گفت: سر صبحی سخت نگیر. بابا جواب داد: آخه خودت فکر کن. من الان باید برم حموم بعد برم دنبال عموجان. چطوری برم رب بخرم؟ مامان گفت: نمی‌دونم مغازه هم که امروز دیر باز می‌کنه.


نظرات شما