شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
جهان ما

دیپلماسی و موازنه قدرت در جنگ و صلح‌

دیپلماسی و موازنه قدرت در جنگ و صلح‌
ایران پرسمان - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست ابراهیم متقی| محور اصلی سیاست بین‌الملل در فضای جنگ و صلح را موازنه قدرت ...
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
ابراهیم متقی| محور اصلی سیاست بین‌الملل در فضای جنگ و صلح را موازنه قدرت تشکیل می‌دهد. اگرچه ویژگی شخصیتی برخی رهبران سیاسی ازجمله ترامپ، نقش تعیین‌کننده‌ای در فرآیند کنش ارتباطی کشورها ایفا می‌نماید، اما واقعیت آن است که تمامی رهبران سیاسی تلاش دارند تا از معادله قدرت برای حداکثرسازی منافع و مطلوبیت‌های خود در حوزه راهبردی و عرصه‌های ژئوپلیتیکی بهره‌مند شوند. به همان‌گونه‌ای که قدرت جایگاه موثری در شروع و تداوم جنگ دارد، در روند صلح‌سازی نیز نقش تعیین‌کننده‌ای برای کشورهای مختلف خواهد داشت. شکل‌بندی قدرت ماهیت موسع و چندجانبه دارد. به همان‌گونه‌ای که ایالات‌متحده و اسراییل از مازاد قدرت نظامی و تحرک عملیاتی در برابر کشورهای منطقه‌ای همانند ایران برخوردارند، جمهوری اسلامی نیز دارای مزیت نسبی خاص خود در حوزه ژئوپلیتیکی بوده و در روند جنگ رمضان توانست قابلیت‌های تاکتیکی خود را با کشورهای متخاصم متوازن سازد. تحقق این امر از طریق ساماندهی جنگ نامتقارن شکل گرفت و زمینه آتش‌بس اولیه، مذاکرات دیپلماتیک و تفاهمنامه‌ای را فراهم آورد که پاکستان در تنظیم و نظارت بر چگونگی اجرای آن نقش تعیین‌کننده‌ای خواهد داشت. 
بازار
1. دیپلماسی و معادله بازتولید صلح منطقه‌ای: صلح‌سازی در شرایطی حاصل می‌شود که واحدهای سیاسی از انگیزه کنش ارتباطی موثر و سازنده برخوردار باشند. گام دوم صلح‌سازی ارتباط درهم‌تنیده‌ای با معادله قدرت و اهداف راهبردی بازیگران دارد. ایالات‌متحده به دلیل قدرت مازاد خود احساس می‌کرد که قادر خواهد بود تا با ایران مقابله نموده و از این طریق به مازاد تاکتیکی موثر و مطلوبی نایل شود. اهداف و انگیزش‌های دونالد ترامپ در روزهای آغازین جنگ تفاوت‌های قابل‌توجهی با انگاره سیاسی و راهبردی کارگزاران امریکایی در دوران آتش‌بس، دیپلماسی، میانجیگری و تلاش برای تنظیم تفاهمنامه داشته است. علت اصلی چنین تغییراتی در اندیشه و کنش دیپلماتیک امریکا را می‌توان در ارتباط با واقعیت‌های صحنه میدان دانست. اگرچه ایران به لحاظ قابلیت‌های ابزاری، از توانایی‌های محدودتری نسبت به ایالات‌متحده و اسراییل برخوردار است، اما موقعیت خود را براساس شکل‌بندی‌های تاکتیکی و ژئوپلیتیکی ارتقا داد. بهینه‌سازی معادله قدرت ایران در فضای جنگ، صلح و دیپلماسی در زمره عوامل و مواردی محسوب می‌شود که سطح جدیدی از موازنه قدرت را در محیط منطقه‌ای به وجود می‌آورد. موازنه قدرت به عنوان نقطه‌ کانونی کنش رفتاری بازیگران در حوزه سیاست خارجی و روابط بین‌الملل محسوب می‌شود. معادله‌ جنگ، صلح و دیپلماسی، تابعی از موازنه قدرت بوده و این امر نقش تعیین‌کننده‌ای در تنظیم الگوی رفتاری و تصمیمات هر واحد سیاسی ایفا می‌نماید. سازوکارهای کنش رفتاری کشورها در عرصه دیپلماتیک مبتنی بر قابلیت‌های تاکتیکی و راهبردی آنان می‌باشد. ادبیات سیاسی دونالد ترامپ در دوره رقابت‌های انتخابات ریاست‌جمهوری مبتنی بر «دیپلماسی اجبار» برای غلبه بر اهداف سیاسی و قابلیت‌های راهبردی ایران بوده است. 
2. ایران و عبور از دیپلماسی اجبار: معادله قدرت ایران بر اساس الگوی کنش متقابل کشورها شکل گرفته و بازتولید می‌شود. امریکا درصدد بود تا از طریق راهبرد فرسایش و کنترل مرحله‌ای قدرت ایران، به مازاد قابل‌توجهی دست یافته و از این طریق قابلیت‌های ایران را محدود نماید. «گیدن رز» در مطالعه مقایسه‌ای جنگ‌ها به این نتیجه می‌رسد که الگوی رفتاری و ساختار دفاعی ایران در برابر امریکا، مشابهت زیادی با الگوی مقاومت «سایگون» در جنگ ویتنام دارد. هر دو مجموعه از سازوکارها و ابزار مقاومت بهره گرفته‌اند، بنابراین روند دیپلماتیک و الگوی کنش ارتباطی آنان نیز با یکدیگر مشابهت خواهد داشت. 
در نگرش گیدن رز، بسیاری از مفاد تفاهمنامه ایران و امریکا با قالب‌های معنایی و ادراکی «دیپلماسی پاریس» در سال 1975 شباهت ساختاری و کارکردی خواهد داشت. در هر دو دوران تاریخی، جمهوری‌خواهان محافظه‌کار که جنگ و هزینه‌های مربوط به آن را برای آینده سیاسی کشور پرمخاطره می‌دانستند، ترجیح دادند تا الگوی جدیدی را در دستور کار قرار داده که مبتنی بر همکاری‌های سازنده، حسن نیت و تغییر در معادله قدرت بازیگران باشد. تفاهمنامه را می‌توان پایانی بر جنگ و دیپلماسی اجبار ازسوی امریکا دانست. زیرساخت دیپلماسی اجبار دونالد ترامپ مربوط به «نقشه راه مایک پمپئو» وزیر امور خارجه اسبق امریکا در ارتباط با ایران بوده است. پمپئو نقشه راه فروپاشی ایران از طریق کنش صلح‌آمیز را در دستور کار قرار داده بود. در سال 2019 که پمپئو درصدد اعمال فشار فزاینده و «تحریم شکننده» علیه ایران بود، تلاش داشت تا ساخت سیاسی و اقتدار راهبردی ایران را در قالب دیپلماسی تهدید، کنش امنیتی و سازوکارهای مقابله پرشدت، مهار و محدود سازد. ترور سردار سلیمانی گام نخستین رویارویی دونالد ترامپ با ایران محسوب می‌شد. ترور سردار سلیمانی در عراق به این معنا بود که امریکا نقش ایران در جبهه مقاومت را مورد پذیرش قرار نمی‌دهد، درحالی که معادله جنگ و صلح در قرن 21 با نشانه‌هایی از تغییر بنیادین روبه‌رو شده بود. نظریه‌پردازانی ازجمله «گیدن رز» و «آلن بویر» در مطالعات خود به این موضوع اشاره دارند که در سال‌های دهه 2020، نشانه‌هایی از «تغییر قواعد بازی» در حال شکل‌گیری است. تکنولوژی و هویت را می‌توان به عنوان اصلی‌ترین عامل دگرگونی الگوی رفتاری بازیگران در معادله قدرت و رقابت‌های ژئوپلیتیکی دانست. اگرچه تغییرات به عنوان بخشی از واقعیت کنش رفتاری بازیگران در حوزه امنیت منطقه‌ای و روابط بین‌الملل محسوب می‌شود، اما دونالد ترامپ و بسیاری از گروه‌های محافظه‌کار در ساخت سیاسی ایالات‌متحده وقوف چندانی نسبت به تغییرات ابزاری، هویتی و تکنولوژیک نداشته‌اند. این گروه احساس می‌کردند که «استراتژی از لوله تفنگ خارج می‌شود.» در چنین شرایطی بود که گروه‌های جنگ‌طلب کاخ سفید براساس اندیشه کنش سخت‌افزاری «مثلث ترامپ، هگست و روبیو» عملیات نظامی علیه ایران را طراحی و سازماندهی کردند. عملیات نظامی مشترک ترامپ و نتانیاهو را می‌توان در زمره الگوی کنش تهاجمی ایالات‌متحده دانست که به مطلوبیت راهبردی موثری منجر نگردید. جنگ با هدف «تسلیم فراگیر» و «فروپاشی ساختاری» ایران انجام گرفت. مزیت نسبی امریکا و اسراییل در قابلیت‌های هوایی و موشکی منجر به کنش تاکتیکی آنان در عمق مرزهای جغرافیایی جمهوری اسلامی گردید. به موازات انجام این‌گونه اقدامات نظامی، سرویس‌های اطلاعاتی و امنیتی امریکا و اسراییل تسلیحات گسترده‌ای را در حوزه‌های مرزی ایران توزیع کردند. 
3. سراب براندازی و تغییر در کنش تاکتیکی امریکا: هرگونه رفتار سیاسی بازیگران به ویژه قدرت‌های بزرگ را می‌توان براساس معادله قدرت و تجارب تاریخی آنان مورد توجه قرار داد. ایالات‌متحده در دوره‌های مختلف تاریخی تلاش داشت تا از طریق تحریم اقتصادی، شرایط لازم برای فرسایش ساختاری در ایران را به وجود آورد. کارگزاران سیاسی و راهبردی امریکا در هر دوران تاریخی درصدد برآمدند تا بخشی از قطعات پازل امنیتی ایران را شکل داده به گونه‌ای که شرایط برای تغییرات ساختاری و براندازی کم ‌هزینه در ایران به وجود آید. جنگ رمضان بیانگر این واقعیت است که براندازی بدون هزینه صرفا به عنوان سراب امنیتی برای اهداف راهبردی امریکا خواهد بود. کنش تاکتیکی «تخریب تا عمق جغرافیایی» بیانگر آن بود که امریکا و اسراییل درصدد انهدام ساختاری، فروپاشی سیاسی و تجزیه جغرافیایی می‌باشند. به موازات اقدامات نظامی یاد شده، نشانه‌هایی از طراحی رسانه‌ای انجام گرفت. شبکه خبری و تحلیلی «ایران اینترنشنال» را می‌توان به عنوان محور اصلی نافرمانی مدنی، آشوب سیاسی و گسترش بحران‌های امنیتی در ایران دانست. نظریه‌پردازان و تحلیلگران این‌گونه از شبکه‌های خبری، سیاست وابستگی ساختاری رضا پهلوی و تلاش سازمان‌یافته امریکا و اسراییل برای فروپاشی ساخت قدرت در ایران را تئوریزه و تبیین می‌کردند. اگرچه روزهای نخستین جنگ برای ایران بسیار تراژیک به نظر می‌رسید، اما یگان‌های تاکتیکی جمهوری اسلامی از راهبرد مقاومت بهره گرفته و در نتیجه سازوکارهای کنش تاکتیکی مبتنی بر مقابله به مثل موشکی را در دستور کار قرار دادند. در چنین شرایطی بود که معادله قدرت تغییر پیدا کرد. قواعد بازی تابعی از معادله قدرت، تکنولوژی و تغییرات ژئوپلیتیکی می‌باشد. ایالات‌متحده و اسراییل در سال‌های گذشته همواره تلاش داشته‌اند تا معادله‌ قدرت در ایران و محیط منطقه‌ای را تغییر دهند. ایران برای مقابله با الگوی تهاجمی امریکا دو مدل رفتاری را در دستور کار قرار داد. «راهبرد جنگ نامتقارن» و «شکل‌بندی ساختار دفاعی، موزاییکی و غیرمتمرکز» عامل اصلی مقاومت ایران در برابر ضربات سخت و تهاجمی امریکا بوده است. در این فرآیند «راهبرد تغییر رژیم» ایران توسط امریکا به میزان قابل‌توجهی عقیم ماند. دیپلماسی در شرایطی شکل گرفت که تحلیلگران دفاعی کاخ سفید به این واقعیت واقف شدند که جنگ علیه ایران منجر به فروپاشی ساختاری نمی‌شود. اگرچه گروه‌های برانداز تلاش داشتند تا امریکا را متقاعد به کاربرد نیروی نظامی تکاور برای اشغال نهادهای سیاسی نمایند، اما انگاره‌های ناسیونالیستی در تفکر سیاسی جامعه ایران به گونه تدریجی بازتولید شده و شرایط برای «مقاومت فراگیر» به وجود آمد. در الگوی مقایسه‌ای گیدن رز، برخی جنگ‌ها دارای ساخت‌های مشترکی بوده، بنابراین قوانین و قواعد نسبتا مشابهی برای حل و فصل آن وجود خواهد داشت. جنگ امریکا و اسراییل با ایران با الگوی منازعه و جنگ در ویتنام مشابهت و مطابقت دارد؛ جایی که «تشدید تنش‌ها و استراتژی‌ مرد دیوانه» می‌تواند به یک «توافق بی‌ثبات و مصالحه‌آمیز» ختم شود. در این فرآیند بسیاری از چالش‌ها باقی مانده و حل مسائل کلیدی به آینده نامعلوم محول می‌شود. آنچه در تفاهمنامه اسلام‌آباد درباره توافق ایران و امریکا مطرح می‌شود را می‌توان مبتنی بر مشابهت‌هایی با توافق کمونیست‌های ویتنام و امریکا در مذاکرات پاریس دانست.
4. آینده توافق و دورنمای دیپلماسی صلح : ایران دارای تجارب بسیار تراژیک در ارتباط با سازوکارهای کنش دیپلماتیک با امریکا بوده است. در سال 1404 و در‌حالی که مذاکرات ایران و امریکا در دو مرحله تاریخی شکل می‌گرفت، زمینه برای کنش عملیاتی علیه ایران به وجود آمد. تجربه تاریخی ایران بیانگر این واقعیت است که هیچ‌گاه نمی‌توان نسبت به بازیگری که از قابلیت کنش تهدیدکنندگی برخوردار است، اعتماد نمود. به این ترتیب، یادداشت تفاهم در شرایطی تنظیم شده که نشانه‌هایی از بی‌اعتمادی مفرط نسبت به سیاست و گذشته کنش تاریخی امریکا در ارتباط با ایران وجود داشته است. اگرچه یادداشت تفاهم هیچ‌گونه ارزش و مطلوبیت حقوقی و راهبردی ندارد، اما باید به این نکته اشاره داشت که تنظیم توافق مربوط به شرایطی است که ایران دوران‌ مختلف مقاومت را سپری کرده است. ازسوی دیگر، ایالات‌متحده و اسراییل نیز بخش قابل‌توجهی از منابع و تاسیسات راهبردی ایران را هدف قرار داده و تخریب کرده‌اند. در شرایطی که هنوز نهادهای سیاسی، دفاعی و انتظامی از موقعیت و جایگاه مناسبی برای انجام وظایف سازمانی خود برخوردار نیستند، نمی‌توان انتظار داشت که تفاهمنامه به گونه‌ای کامل به مرحله اجرا درمی‌آید. امریکا نیز در روند کنش تهاجمی علیه ایران به این واقعیت پی برد که جمهوری اسلامی محور اصلی کنش رفتاری خود را بر نشانه‌هایی از مقاومت قرار داده است. مقاومت در ایران منجر به بازتولید اندیشه‌ای گردید که در جنگ امریکا علیه ویتنام مشاهده می‌شد. گروه‌های اجتماعی و ساخت قدرت توانستند موقعیت خود را ارتقا داده و به این ترتیب اندیشه براندازی حکومت انقلابی در ویتنام کارکرد خود را از دست داد. «گیدن رز» به این موضوع اشاره دارد که «ساختار جنگ‌ها» گزینه پیش‌روی سیاستمداران را تعیین کرده و به میزان قابل‌توجهی مسیر پایان درگیری، دیپلماسی، مرزبندی قدرت ژئوپلیتیکی و آشتی را امکانپذیر می‌سازد. نتیجه توافق شکل گرفته 17 ژوئن 2026 را می‌توان حاصل شکل جدیدی از موازنه قدرت در محیط منطقه‌ای دانست. امریکا در زمانی که جنگ علیه ایران را آغاز کرد، به این موضوع واقف نبود که جنگ علیه ایران می‌تواند آثار خود را بر اقتصاد جهانی و امنیت منطقه‌ای به‌جا گذارد. قابلیت‌های راهبردی و عمق ژئوپلیتیکی ایران را می‌توان در زمره مولفه‌هایی دانست که زیربنای قدرت و مقاومت را در ایران فراهم آورده است. چنین نشانه‌هایی از قدرت و مقاومت است که زمینه‌ یادداشت تفاهم را به وجود آورده است. اگرچه دونالد ترامپ تمایل چندانی به تداوم ساخت سیاسی در ایران نداشت، اما در روند جنگ رمضان با این واقعیت روبه‌رو شد که ایران از قابلیت لازم برای مقاومت و کنش نامتقارن در برابر سیاست جهانی امریکا برخوردار است. در این روند، واقعیت‌های جدیدی شکل گرفته که الگوی کنش ارتباطی امریکا با سایر بازیگران و اولویت‌های راهبردی جدید را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. کنش هوشمندانه ایران می‌تواند شرایط لازم برای اجرایی‌سازی توافق را فراهم آورد. اصلی‌‌ترین نشانه شناخت اراده امریکا به همکاری یا بازتولید تعارض در ارتباط با ایران را می‌توان مربوط به آزادسازی منابع اقتصادی ایران دانست. بیش از 25 میلیارد دلار از منابع حاصل از صادرات نفت ایران به کشورهای مختلف بلوکه شده است. آزادسازی تدریجی این منابع، گام نخستین برای راستی‌آزمایی کنش همکاری‌جویانه ایالات‌متحده برای صلح‌سازی خواهد بود. اگر روند آزادسازی منابع پولی و بانکی ایران با چالش‌های بین‌المللی روبه‌رو شود، در آن شرایط می‌توان به این موضوع توجه و اشاره داشت که امکان اجرای یادداشت تفاهم بسیار محدود بوده و زمینه اعاده برخی خصومت‌ها فراهم می‌شود. استاد دانشگاه تهران


نظرات شما