ایران پرسمان - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
چگونه پیشنهاد ۱۵بندی ترامپ به یادداشت تفاهم متقابل و متوازن ایران و امریکا تبدیل شد؟
کمی قبل از اینکه امضای دو رییسجمهور ایران و امریکا پای سند تفاهنامه دو کشور بیفتد، واشنگتن از طریق کانال دیپلماتیک اسلامآباد، سندی حاوی ۱۵ بند را به رهبری ایران ارائه کرد. این پیشنهاد در زمانی مطرح شد که استراتژی ایالات متحده همچنان بر پایه فرضیات دکترین «فشار حداکثری» و ایجاد اهرمهای فشار سنگین اقتصادی و نظامی استوار بود. هدف اصلی این سند، نه یک توافق دیپلماتیک بر اساس بازی برد -برد، بلکه ترسیم نقشه راهی برای دگرگونی ساختاری در ماهیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران بود. امریکا در این مقطع تصور میکرد که ترکیب تحریمهای انباشته شده، فشار بر خطوط کشتیرانی و تهدیدهای نظامی، تهران را در موقعیتی قرار داده که گزینهای جز پذیرش دیکتههای واشنگتن ندارد. متن این پیشنهاد عملا تکرار شروط دوازدهگانه مایک پمپئو در سالهای گذشته، اما با بستهبندی جدید و تمرکز بر توقف فوری بحرانهای منطقهای بود. با این حال، رد فوری این پیشنهاد از سوی ایران نشان داد که محاسبات واشنگتن درباره «نقطه تسلیم» تهران دچار خطای استراتژیک بوده است. پایداری ایران در برابر پیشنهاد اول و متعاقب آن، تحولات میدانی در خاورمیانه - شامل افزایش شدت درگیریها در جبهههای مختلف ازجمله لبنان، پافشاری بر توسعه برنامه هستهای و توانایی ایران در به چالش کشیدن امنیت انرژی در خلیجفارس و تنگه هرمز - معادلات را تغییر داد. واشنگتن با این واقعیت روبهرو شد که استمرار وضعیت جنگی و انسداد دیپلماتیک، ریسک یک جنگ تمامعیار و غیرقابل کنترل در منطقه را به شدت افزایش میدهد؛ جنگی که اقتصاد جهانی و ثبات انرژی را تهدید میکرد. تفاهمنامه نهایی شامل 14 بند، زمانی امضا شد که هر دو طرف به این نتیجه رسیدند که ادامه وضعیت موجود ذیل عنوان آتشبس هزینهای به مراتب بیشتر از سازش دارد. اما تغییر اساسی در این بود که امریکا پذیرفت برای خروج از بنبست، باید از موضع «پلیس بینالملل» عقبنشینی کرده و به عنوان «یک طرف مذاکرهکننده همسطح» وارد تعامل شود.
بازار

علاوه بر این، ابهام در میزان اثربخشی تحریمها بر اساس اهداف امریکا و فوریت نیاز به آتشبس در جبهه لبنان، واشنگتن را مجبور کرد تا امتیازات نقدی و ملموسی (مانند بسته بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری و رفع محاصره دریایی) را روی میز بگذارد تا بتواند رضایت تهران را جلب کند. بنابراین، متن دوم محصول «دیپلماسی اجبار متقابل» است؛ جایی که اهرمهای فشار ایران، زیادهخواهیهای سند اول امریکا را تعدیل کرد. به این معنی که مقایسه تطبیقی میان پیشنهاد ۱۵بندی دونالد ترامپ (ارسال شده از کانال پاکستان) و یادداشت تفاهم نهایی و امضا شده میان روسای جمهور ایران و ایالات متحده، نشاندهنده یک چرخش پارادایمی عمیق در ادبیات، ساختار و موازنه امتیازات است. در حالی که متن اولیه ترامپ با رویکردی یکجانبه، خواستار برچیده شدن کامل زیرساختهای هستهای، موشکی و منطقهای ایران در ازای لغو مشروط تحریمها بود، سند نهایی به یک ساز و کار دوجانبه، متوازن و مبتنی بر حفظ حق غنیسازی، رفع فوری محاصره دریایی، بازسازی اقتصادی ۳۰۰ میلیارد دلاری و تضمینهای بینالمللی ارتقا یافته است. این گزارش به کالبدشکافی فرآیند تغییر این مفاهیم و تحلیل توازن قوای حاکم بر آنها میپردازد. برای درک چرایی تفاوتهای فاحش میان متن پیشنهاد اولیه امریکا و تفاهمنامه نهایی، نمیتوان صرفا به کلمات روی کاغذ بسنده کرد؛ بلکه باید بستر زمانی، نظامی و دیپلماتیکی که این دو سند در آن متولد شدند را کالبدشکافی کرد. تحول از یک متن ۱۵بندی آمریتی به یک یادداشت تفاهم ۱۴بندی متقابل، بازتابدهنده تغییر مستقیم در موازنه قوا است؛ موازنهای که هم از میدان و هم از میز دیپلماسی تاثیرپذیرفته است.
ادبیات سیاسی دو متن چه تفاوتهایی دارد؟ وقتی «باید»های ترامپ کنار رفت
زبان و لحن سدهای دیپلماتیک، صرفا پوسته و ویترین یک سند سیاسی نیستند، بلکه بازتابی دقیق از توازن قوا، روانشناسی سیاسی طرفین و میزان مشروعیتی هستند که برای طرف مقابل قائل میشوند. با بررسی تطبیقی شکل، ادبیات و لحن «پیشنهاد ۱۵بندی ترامپ» و «یادداشت تفاهم نهایی» میتوان دریافت که چگونه یک چرخش در نگاه دو کشور به یکدیگر رخ داده است؛ چرخشی که سیاست خارجی را از مدار «امر و نهی یکجانبه» به دایره «تعهدات حقوقی متقابل» منتقل کرد. متن پیشنهاد ۱۵بندی ترامپ که از طریق پاکستان ارسال شد، ساختاری کاملا یکطرفه، تکلیفی و آمریتی دارد. در این متن، واژه «باید» (Must) به عنوان ترجیعبند بندهای کلیدی عمل میکند. در بندهای ابتدایی میبینیم که چندبار قید شده که «ایران باید پتانسیل هستهای خود را لغو کند»، «ایران باید متعهد شود»، «ایران باید از الگوی نیروهای نیابتی دست بکشد.» این نوع فرمولبندی، فاقد هرگونه گزاره حقوقی متوازن است؛ به طوری که امریکا در جایگاه «قاضی و ناظر» و ایران در جایگاه «متهم» نشسته است. در ادبیات این سند، هیچ احترامی برای حاکمیت ملی یا منافع مشروع ایران دیده نمیشود و امتیازات اعطایی امریکا (مانند بند ۱۲ و ۱۳) منوط و مشروط به رفتار ایران است. در نقطه مقابل، یادداشت تفاهم نهایی از ادبیات استاندارد حقوق بینالملل و معاهدات چندجانبه استفاده میکند.
در این متن، عبارت «متعهد میشوند» (Commit to) جایگزین واژه «باید» شده و به صورت دوجانبه به کار رفته است: «ایالات متحده امریکا و جمهوری اسلامی ایران متعهد میشوند به حاکمیت و تمامیت ارضی یکدیگر احترام بگذارند.» این تغییر لحن نشان میدهد که امریکا از موضع استعلایی خود عقبنشینی کرده و ایران را به عنوان یک بازیگر مشروع و همسطح در حقوق بینالملل به رسمیت شناخته است. علاوه بر این، در سند اول، ساختار جملات به گونهای طراحی شده که تکالیف و وظایف فورا و به طور کامل متوجه ایران است، در حالی که تعهدات امریکا مبهم، کلی و موکول به آینده است (به عنوان مثال در بند ۱۰: «جزییات بیشتر بعدا مشخص خواهد شد»). این ساختار، بیاعتمادی عمیق واشنگتن به تهران و تلاش برای گرفتن امتیاز نقد در برابر وعده نسیه را نشان میدهد. اما در یادداشت تفاهم نهایی، توازن ساختاری به شدت رعایت شده است. عباراتی نظیر: «با توافق متقابل» (Mutual Agreement) بر اساس چارچوبی که در توافق نهایی مورد توافق قرار خواهد گرفت که نشاندهنده این است هیچ تصمیمی بدون رضایت و حق وتوی ایران اتخاذ نخواهد شد. ساختار جملات در متن دوم به گونهای است که «اقدام ایران» با «اقدام متقابل امریکا» جفت شده است؛ برای مثال، حفظ وضعیت موجود هستهای ایران (بند ۹) مستقیما با عدم اعمال تحریم جدید و عدم استقرار نیروی نظامی جدید از سوی امریکا گره خورده است. یکی از برجستهترین تفاوتهای لغوی دو متن، نحوه نام بردن از ارکان و منافع دو کشور است. در سند ترامپ، عباراتی مانند «نیروهای نیابتی» با بار معنایی منفی و اتهامافکنانه به کار رفته است. اما در تفاهمنامه نهایی، این اصطلاحات تند حذف شده و به جای آن از عبارت «متحدان آنها در جنگ جاری» (بند ۱) استفاده شده است؛ اصطلاحی که به گروههای همپیمان ایران در منطقه (محور مقاومت) وجاهت و مشروعیت سیاسی و نظامی در تراز یک طرف جنگ جبههای میبخشد. علاوه بر این، در متن دوم برای نخستین بار از نام رسمی کشور یعنی «جمهوری اسلامی ایران» در تمامی بندها استفاده شده و بر مفاهیمی چون «حقوق حاکمیتی کشورهای ساحلی» (بند ۵) تأکید شده است. این در حالی است که در متن اول، ایران صرفا یک واحد جغرافیایی تلقی شده که باید مهار شود. تغییر این واژگان نشان میدهد که فرآیند مذاکرات، ادبیات تهاجمی «فشار حداکثری» را مستهلک کرده و واشنگتن را ناچار به پذیرش واژگان دیپلماتیک و محترمانه ساخته است.

موضوعات دو سند چه تفاوتهایی دارند؟
اما مهمترین بخش تفاوت پیدا کرده بین سندی که ترامپ به دنبال آن بود و سندی که در نهایت ان را امضا کرد، تفکیک موضوعی اسناد است. در کالبدشکافی بین دو سند چهار محور کلیدی یعنی «برنامه هستهای»، «مسائل اقتصادی و تحریمها»، «معادلات نظامی - منطقهای» و «امنیت کشتیرانی» به عنوان امتیازات تبادل شده میان تهران و واشنگتن قابل بررسی است. بررسی تطبیقی بندهای هستهای در دو سند، نشاندهنده یک دگرگونی بنیادین به سمت «مدیریت و پذیرش واقعیت هستهای ایران» است. در پیشنهاد ۱۵بندی ترامپ، بندهای ۱، ۳ و ۵ یک هدف مستقیم را دنبال میکردند: صفر کردن کامل چرخه سوخت و نابودی سختافزاری برنامه هستهای ایران. عباراتی چون «لغو پتانسیل هستهای موجود»، «عدم انجام هرگونه غنیسازی در خاک ایران» و «لغو و تعطیلی تاسیسات اتمی نطنز، اصفهان و فردو»، به معنای برچیده شدن دستاوردهای سه دهه گذشته ایران بود. امریکا در این متن، غنیسازی در خاک ایران را خط قرمز مطلق خود دانسته بود. در تفاهمنامه نهایی، این رویکرد حداکثری به طور کامل فروپاشید. طبق بند ۹، دو طرف توافق کردهاند که تا زمان دستیابی به توافق نهایی «وضعیت موجود حفظ شود» و ایران «وضعیت فعلی برنامه هستهای خود را حفظ خواهد کرد». این یعنی واشنگتن به صورت رسمی و مکتوب، واقعیت گریز هستهای و غنیسازی فعال ایران را پذیرفته و هیچ خواستی مبنی بر تعطیلی نطنز یا فردو در این سند وجود ندارد.
تفاوت سرنوشت اورانیوم غنی شده و غنیسازی آینده در دو سند
تفاوت بند ۴ پیشنهاد ترامپ با بند ۸ تفاهمنامه نهایی، یکی از کلیدیترین نقاط چانهزنی این دو سند است. ترامپ خواستار «تحویل فوری تمام ۴۵۰ کیلوگرم اورانیوم ۶۰٪ به آژانس» (به معنای خروج مواد از کشور) شده بود. اما در سند نهایی، دو دستاورد بزرگ برای ایران حاصل شده است: اول اینکه مواد از کشور خارج نمیشوند؛ بلکه حداقل روش مورد نظر «کاهش غنای این مواد در داخل ایران» آن هم تحت نظارت آژانس است. این امر، حاکمیت ایران بر مواد تولیدی خود را حفظ میکند. دوم اینکه بر خلاف بند ۳ ترامپ که غنیسازی را کلا ممنوع میکرد، بند ۸ تفاهمنامه نهایی صراحتا اعلام میکند که دو طرف درباره «موضوع غنیسازی و سایر مسائل مرتبط با نیازهای هستهای جمهوری اسلامی ایران» بر پایه یک چارچوب جدید گفتوگو خواهند کرد. این عبارت به معنای پذیرش رسمی اصل غنیسازی ایران در توافقات آتی است.
تحریمها و مکانیسم رفع تحریمها؛ مشروط در برابر فوری
در حوزه اقتصادی، پیشنهاد ترامپ بر پایه استراتژی «تکالیف نقد در برابر پاداش نسیه» تنظیم شده بود، اما تفاهمنامه نهایی حاوی تضمینها و امتیازات فوری، سنگین و ملموس برای اقتصاد ایران است. بند ۱۲ پیشنهاد ترامپ لغو تحریمها را به طور کلی بیان کرده بود، اما ساختار شرطی سند (بند ۱۴) مشخص میکرد که این لغو تنها پس از اجرای تمام خواستههای امریکا (ازجمله نابودی موشکها و جبهه منطقه) محقق میشود. در عوض، تفاهمنامه نهایی در بندهای ۴، ۷، ۱۰ و ۱۱، یک بسته رفع تحریم همهجانبه و عملیاتی را پیشبینی کرده است: بند ۴ یعنی پایان دادن کامل به محاصره دریایی ایران ظرف ۳۰ روز.، بند ۱۰ یعنی صدور معافیتهای فوری و بیقید و شرط وزارت خزانهداری امریکا برای صادرات نفت خام، فرآوردههای نفتی و تراکنشهای بانکی مرتبط با آن. این بند عملا شریان اقتصادی ایران را تا زمان توافق نهایی احیا میکند.
بسته ۳۰۰ میلیارد دلاری و داراییهای مسدود شده
در حالی که در پیشنهاد ترامپ هیچ تعهد مالی مستقیمی از سوی واشنگتن وجود نداشت (به جز کمک فنی مبهم به بوشهر در بند ۱۳)، تفاهمنامه نهایی یک پیروزی اقتصادی بیسابقه را برای ایران ثبت کرده است: بند ۶ میگوید تعهد ایالات متحده به تدوین یک برنامه نهایی با ارزش دستکم ۳۰۰ میلیارد دلار برای بازسازی و توسعه اقتصادی ایران با همکاری شرکای منطقهای. بند 11 نیز میگوید آزادسازی کامل و بدون قید و شرط تمامی وجوه و داراییهای مسدود شده ایران در سراسر جهان؛ با این تاکید حقوقی جدی که این داراییها باید برای هر ذینفع نهایی که بانک مرکزی ایران تعیین میکند، قابل استفاده و انتقال باشد.
مسائل منطقهای، موشکی و تسلیحاتی
موضوع نفوذ منطقهای و توان موشکی، بزرگترین تفاوت در تغییر توازن قوای نظامی میان دو سند را آشکار میسازد. بندهای ۷ و ۸ پیشنهاد ترامپ، خواهان دست کشیدن کامل ایران از الگوی نیروهای نیابتی و توقف کامل تامین مالی، هدایت و تسلیح آنها بود؛ در واقع، تسلیم کامل در برابر نفوذ منطقهای امریکا و اسراییل اما در بند ۱ تفاهمنامه نهایی، نگاه به این موضوع کاملا دگرگون شده است. متن نهایی هیچ اشارهای به خلع سلاح یا قطع حمایت ایران از متحدانش نمیکند. به جای آن، صحبت از «پایان فوری و دائمی عملیات نظامی در تمامی جبههها، ازجمله در لبنان» است. این بند نهتنها مشروعیت متحدان ایران را به عنوان یک طرف رسمی جنگ میپذیرد، بلکه امریکا را متعهد میسازد که تمامیت ارضی و حاکمیت لبنان را تضمین کند و از توسل به زور علیه ایران و متحدانش خودداری نماید. همچنین طبق بند ۴، امریکا باید نیروهای نظامی خود را از مجاورت مرزهای ایران خارج کند. یکی از شگفتانگیزترین تفاوتها، حذف مطلق و کامل هرگونه محدودیت موشکی در تفاهمنامه نهایی است. در حالی که ترامپ در بندهای ۱۰ و ۱۱ خود تاکید کرده بود که برنامه موشکی ایران باید از نظر برد و تعداد محدود شود و ایران تنها حق استفاده دفاعی از موشکها را دارد، در تفاهمنامه نهایی امضاشده، حتی یک کلمه یا اشاره به توان موشکی، پهپادی یا تسلیحاتی ایران وجود ندارد. این امر نشان میدهد توان بازدارندگی موشکی ایران به عنوان یک اهرم غیرقابلمذاکره، از روی میز حذف و به طرف مقابل تحمیل شده است. پایداری و اعتبار هر معاهده دیپلماتیک به مکانیسمهای نظارتی و تضمینهایی بستگی دارد که برای جلوگیری از بدعهدی طرفین در آن تعبیه میشود. مقایسه پیشنهاد ۱۵بندی ترامپ و یادداشت تفاهم نهایی در این حوزه، تفاوت میان یک «تهدید یکجانبه ساختاریافته» و یک «مکانیسم حقوقی متوازن و بینالمللی» را به وضوح آشکار میسازد.
فروپاشی اسنپبک از پیشنهاد ترامپ تا متن تفاهم
در پیشنهاد اولیه امریکا (بندهای ۱۴ و ۱۵) مکانیسم اجرایی بر پایه مدل بازگشت خودکار تحریمها (Snapback) طراحی شده بود. ترامپ اصرار داشت که اگر ایران از نظر واشنگتن شرایط را نقض کند، تمام تحریمها فورا و بدون نیاز به موافقت هیچ نهاد بینالمللی دوباره اعمال شوند. بند ۱۵ آن پیشنهاد حتی صراحتا خواستار لغو مکانیسمهای داوری بیطرفانه شده بود تا امریکا خود به عنوان شاکی، قاضی و مجری حکم عمل کند. این فرمولبندی هیچ گونه امنیت حقوقی یا اقتصادی برای ایران ایجاد نمیکرد و ریسک سرمایهگذاری را در بالاترین سطح نگه میداشت. در تفاهمنامه نهایی، این رویکرد مقتدرانه به طور کامل کنار گذاشته شد. در بند ۷، لغو تحریمها (شامل قطعنامههای شورای امنیت، آژانس و تحریمهای یکجانبه امریکا) منوط به یک «جدول زمانی مورد توافق در توافق نهایی» شده است. ساختار این بند نشان میدهد که بازگشت تحریمها دیگر منوط به اراده یکجانبه واشنگتن نیست، بلکه تابع یک فرآیند گفتوگوی دوجانبه و زمانبندی مشخص است.
ساز و کار نظارت مشترک در برابر داوری یکطرفه
تفاوت در نحوه نظارت بر حسن اجرای توافق، یکی دیگر از نقاط عطف این گزارش است: در سند پیشنهادی ترامپ آژانس بینالمللی انرژی اتمی (بند ۶) به عنوان ابزار دسترسی کامل و شفافیت مطلق درون ایران تعریف شده بود، بدون اینکه هیچ تعهد نظارتی بر دوش امریکا برای لغو واقعی تحریمها باشد. در سند نهایی (بند ۱۲) اما مساله کاملا متفاوت شده است دو کشور توافق کردهاند که یک «ساز و کار اجرایی برای نظارت بر اجرای موفق این یادداشت تفاهم و همچنین پایبندی طرفین به توافق نهایی» ایجاد کنند. کلمه «مشترک» و «طرفین» در این بند نشان میدهد که ایران نیز همانند امریکا حق دارد بر پایبندی واشنگتن به تعهدات مالی، نفتی و رفع محاصره دریایی نظارت کند و در صورت بدعهدی امریکا، اقدامات متقابل انجام بدهد. علاوه بر این بزرگترین تضمین حقوقی تفاهمنامه نهایی که در پیشنهاد ترامپ وجود خارجی نداشت، در بند ۱۴ گنجانده شده است: «توافق نهایی از طریق یک قطعنامه الزامآور شورای امنیت سازمان ملل متحد به تصویب خواهد رسید.» این بند، توافق دوجانبه را از سطح یک یادداشت تفاهم ساده میان دو دولت (که با تغییر روسای جمهور در امریکا به راحتی قابل نقض باشد، مشابه آنچه در برجام رخ داد) به یک سند الزامآور حقوق بینالملل تحت فصل هفتم منشور ملل متحد ارتقا میدهد. تصویب توافق در قالب قطعنامه شورای امنیت، هزینه سیاسی و حقوقی خروج احتمالی دولتهای بعدی امریکا از توافق را به شدت افزایش داده و به شرکای اقتصادی ایران تضمین بالاتری برای تعاملات تجاری اعطا میکند. تحول ساختاری از «پیشنهاد ۱۵بندی ترامپ» به «یادداشت تفاهم نهایی» فراتر از یک جابهجایی ساده در کلمات دیپلماتیک، نشاندهنده یک تغییر پارادایم واقعی در موازنه قوای راهبردی میان تهران و واشنگتن است. این دو سند، نقطه عطف دو استراتژی متفاوت هستند: اولی بر پایه توهم فروپاشی خطوط مقاومت ایران از طریق «فشار حداکثری» تنظیم شده بود و دومی اعترافی آشکار به شکست آن سیاست و پذیرش واقعیتهای ژئوپلیتیک جدید روی زمین است.
پیروزی راهبردی ایران در میز مذاکره
مقایسه تطبیقی انجامشده در این گزارش نشان میدهد که جمهوری اسلامی ایران با رد سند اول (کانال پاکستان) و پافشاری بر اهرمهای بازدارندگی خود، توانست زیادهخواهیهای امریکا را فرسوده کند. دستاوردهای ایران در سند نهایی را میتوان در چند مورد خلاصه کرد: نخست، حفظ هسته سخت قدرت بازدارندگی شامل حذف کامل بندهای موشکی و پهپادی از تفاهمنامه نهایی، تثبیت توان تسلیحاتی ایران به عنوان یک واقعیت غیرقابل مذاکره را نشان میدهد. تثبیت حاکمیت و حقوق بینالملل بخش دیگر موضوع است که پذیرش حق غنیسازی در داخل، تبدیل خروج مواد ۶۰٪ به کاهش غنا در خاک ایران و واگذاری مدیریت تنگه هرمز به کشورهای ساحلی، پیروزی حقوقی بزرگی برای ایران محسوب میشود. مشروعیتبخشی به شبکه منطقهای نیز یکی دیگر از موارد است. دگرگونی واژه «نیروهای نیابتی» به «متحدان در جنگ جاری» و گره زدن توافق به آتشبس در جبهه لبنان، نشان داد که امریکا عملا شبکه منطقهای ایران را به عنوان یک قدرت رسمی پذیرفته است. برای ایالات متحده، امضای این یادداشت تفاهم به معنای گذار از سیاست «تغییر رفتار بنیادین ایران» به سیاست «مهار و ثباتسازی بحران» بود. واشنگتن با درک این واقعیت که ادامه بحران در جبهه لبنان و خلیجفارس میتواند به یک جنگ منطقهای مخرب و جهش قیمت انرژی منجر شود، ناچار شد امتیازات نقد اقتصادی سنگینی را روی میز بگذارد. بسته بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری، رفع فوری محاصره دریایی و آزادسازی بدون قید و شرط داراییها، همگی هزینههایی بودند که واشنگتن برای خرید ثبات در منطقه و مهار گریز هستهای ایران پرداخت کرد. به زبان بسیار ساده اگر پیشنهاد ۱۵بندی ترامپ را سندی برای «تسلیم بیقید و شرط ایران» بدانیم، یادداشت تفاهم نهایی یک «قرارداد متوازن دوجانبه» است که در آن تهران توانست با استفاده هوشمندانه از اهرمهای نظامی، هستهای و منطقهای خود، میز مذاکره را بازطراحی کند. این گزارش اثبات میکند که در دیپلماسی معاصر، کلمات روی کاغذ تنها زمانی تغییر میکنند که واقعیتهای روی زمین دستخوش تغییر شده باشند؛ تفاهمنامه نهایی، آینه تمامنمای تثبیت قدرت بازدارندگی ایران در برابر اراده ایالات متحده امریکا است.