سه شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵
سیاست روز

روایتی از سوال سید حسن نصرالله درباره رابطه مرحوم هاشمی با رهبر انقلاب

روایتی از سوال سید حسن نصرالله درباره رابطه مرحوم هاشمی با رهبر انقلاب
ایران پرسمان - مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سید احمد آوایی به واسطه ماموریت‌هایش در لبنان و سوریه، ناگفته‌های فراوانی از زندگی و شخصیت سید حسن نصرالله دارد. او از معدود افرادی ...
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - مرکز اسناد انقلاب اسلامی / سید احمد آوایی به واسطه ماموریت‌هایش در لبنان و سوریه، ناگفته‌های فراوانی از زندگی و شخصیت سید حسن نصرالله دارد. او از معدود افرادی است که قبل از پیروزی انقلاب با سید لبنان آشنا شد و طی دهه‌ ۶۰ بیش از پیش او و سید عباس را شناخت. به واسطه همین شناخت به مسئولین ایرانی پیغام داد که این دو سید را تقویت کنید. البته این رابطه خیلی زود به رفاقتی رسید که تا سال‌های متمادی به پیوندی عمیق تبدیل شد.
سید حسن نصرالله دبیرکل شهید حزب‌الله لبنان یکی از برجسته‌ترین رهبران مقاومت بود که در ابعاد بین‌المللی و حتی در جهان عرب محبوبیت بی‌بدیلی داشت. در سال‌های اخیر روایت‌های متعددی از زندگی، اندیشه و شخصیت او منتشر شده است. اما درباره زمینه‌های رشد و شکل‌گیری شخصیت سید حسن نصرالله در فضای سیاسی نظامی حزب‌الله لبنان به خصوص طی سال‌های اولیه کمتر گفتگو شده است.
در همین رابطه طی گفتگویی با سید احمد آوایی به ابعاد کمتر گفته شده شخصیت سید حسن نصرالله پرداختیم. آوایی از جمله مبارزان سیاسی بود که پیش از پیروزی انقلاب در لبنان دوره‌های چریکی را گذراند. او پس از انقلاب از سوی سپاه به لبنان مامور شد. پس از آن نیز در دهه هفتاد به عنوان وابسته نظامی ایران در سوریه مشغول خدمت شد.
او در دوره‌های ماموریت خود و پس از آن بدون واسطه با دبیران کل شهید حزب‌الله یعنی سید عباس موسوی و سید حسن نصرالله ارتباط عمیقی داشته است. از این رو برخی از نکته‌هایی که از سوی راوی بیان شده، ناگفته‌هایی است که برای نخستین‌بار منتشر می‌شود.
متن کامل این گفتگو با پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی در ادامه از نظر می‌گذرد.
ممنون از اینکه دعوت ما را پذیرفتید. ابتدا از نحوه ورود خودتان به فضای لبنان و بعد هم آشنایی با سید حسن نصرالله بگویید.
بسم الله الرحمن الرحیم سالگرد شهادت شهید سید حسن نصرالله را تسلیت عرض می‌کنم که واقعاً سیدالشهدای مقاومت بود. او از نوجوانی جزو نیروهای حرکت المحرومین بوده که توسط شهید سید موسی صدر تشکیل شده بود. یعنی اولین تشکیلات شیعی که که تمام شیعیان لبنان را زیر پوشش می‌گرفت. بعد هم که شهید چمران به کمکش آمد. این‌ها یک شاخه نظامی تحت عنوان افواج المقاومه اللبنانیه داشتند که مخففش أمل می‌شود. تا اینکه سید موسی صدر در سال ۵۷ توسط قذافی در لیبی ربوده شد.
من آن زمان فراری و مخفی بودم. رفتیم پاکستان و از آنجا با پاسپورت جعلی به سوریه رفتیم و در آنجا با شهید چمران آشنا شدیم. چون بعد از موسی صدر عملاً شهید چمران آنجا را اداره می‌کرد. ایشان برای تعدادی از ما که یک عده فراری بودیم، یک تعداد هم دانشجویان ایرانی از انگلیس و آمریکا آمده بودند یک دوره چریکی گذاشت. رئیس گارد حافظ اسد برادرش به نام رفعت اسد بود. دوره ما پیش نیروهای گارد حافظ اسد بود.
البته قبل از آن آقای مهندس غرضی برای ما یک دوره چریکی در یکی از پادگان فلسطینی‌ها گذاشت. دوره مختصری بود ولی دوره مفصل را که دو ماه هم طول کشید چمران برای ما گذاشت. خدا رحمتش کند جنوب لبنان بود اما مرتب می‌آمد در پادگان به ما سر می‌زد. با هم نماز جماعت می‌خواندیم، برای ما بحث سیاسی می‌کرد، خودش به ما کاراته یاد می‌داد. تیراندازی که می‌رفتیم چمران می‌آمد و تک‌تیراندازی یاد می‌داد. بسیار متواضع، افتاده، همه فن حریف، مخلص، دلسوز و دارای جاذبه بود.
روایت یک رفاقت قدیمی با سید حسن نصرالله/ سید می‌گفت: شما در ایران تب کنید ما می‌میریم/ نگرانی سید حسن از اتفاقات سال ۸۸
اولین دیدار با سید حسن نصرالله
یک بار چمران ما را از پادگان با ماشین خودش به لبنان برد که آنجا بچه‌های أمل یک دوره تاکتیکی در پادگان جنتا داشتند. خدا رحمتش کند ماشینش هم خیلی قراضه بود حتی دو سه بار اگزوز ماشین کنده شد خودش پیاده می‌شد آن را با سیم می‌بست. در آنجا یک جوانی را دیدم که او هم لباس نظامی تنش بود، خوشحال شد که ایرانی‌ها را می‌بیند و مثلا انقلاب به رهبری امام دارد پیروز می‌شود، بعد در یک کاغذی نوشت حسن نصرالله امضا کرد و به من داد.
پس این آشنایی قبل از پیروزی انقلاب بود
بله، قبل از پیروزی انقلاب. آن زمان طلبه بود ولی هنوز ملبس نشده بود. خلاصه ما در دوره تاکتیک با او آشنا شدیم.
تقریباً از سال ۱۳۶۱ یعنی ژوئن ۱۹۸۲ میلادی اسرائیل به لبنان حمله و آنجا را اشغال کرد و تا بیروت که پایتخت بود آمد و حتی بقاع غربی را هم تحت سیطره گرفت. حتی جاده دمشق به بیروت را هم اشغال کرد. به همین دلیل اصلاً شهید متوسلیان و این‌ها مجبور شدند از شهر هرمل بروند که از بیروت شرقی وارد لبنان شوند که همان جا به اصطلاح نیروهای «قوات اللبنانیه» که راسش همین سمیر جعجع بود آن‌ها را اسیر کرد.
شما از چه سالی مجددا با مسئله لبنان مواجه شدید؟
آن زمان نیرو قدس که نبود. آنجا زیر نظر اطلاعات سپاه بود. مسئول اطلاعات سپاه هم وحیدی و جانشینش فریدون وردی‌نژاد بود. سپاه لبنان از آنجا اداره می‌شد. اواسط سال ۱۳۶۳ بنده به لبنان مامور شدم. یک نشریه‌ای به نام العهد داشتند و محمد رعد هم مسئول نشریه بود که الان هم هست و نماینده حزب‌الله در مجلس و رئیس فراکسیون مقاومت است. آن زمان اعلام رسمی کردند و بیانیه اعلام موجودیت را دادند. آن زمان حزب‌الله شورایی اداره می‌شد بعدها دبیرکلی شد.
زمانی که من رفتم ثقل نیروی سپاه در منطقه بقاع بود. چون بیروت امنیت نداشت و اصلا اشغال بود. طرابلس هم که شمال لبنان و کلاً سنی‌نشین بود. جنوب هم که دست اسرائیل بود. مسئولیت کارها دست بچه‌های سپاه بود ولی جانشین‌ها را لبنانی می‌گذاشتند که به مرور تجارب منتقل بشود و لبنانی‌ها جایگزین بشوند. زمانی که من رفتم احمد خوشبختیان – که از بچه‌های سپاه تهران هم بود- مسئول مقرهای منطقه بقاع بود که سید حسن نصرالله جانشین او بود.
روایت یک رفاقت قدیمی با سید حسن نصرالله/ سید می‌گفت: شما در ایران تب کنید ما می‌میریم/ نگرانی سید حسن از اتفاقات سال ۸۸
وضعیت لبنان در آن سال‌ها چگونه بود؟
خب لبنان هم اشغال بود، جنگ داخلی هم بود لذا اصلا دولت وجود نداشت. مردم نه آب داشتند، نه برق، نه تلفن. هر کس می‌رفت از سرچشمه آب می‌گرفت. یا کسی بود که مثلاً بشکه را وصل می‌کرد به گاری و مردم از او آب می‌خریدند. همه در خانه موتور برق داشت. تقریبا برق کاملا قطع بود گاهی اوقات دو ساعت می‌آمد.
آن زمان سید حسن نصرالله جانشین مقرهای منطقه بقاع بود. از اول یک ذکاوتی در وجودش بود و از سایر روحانیون آنجا اجرایی‌تر بود. بسیار اجرایی، بسیار زیرک، مخلص، دارای جاذبه و بسیار خونگرم بود. یکی شهید سید عباس موسوی و یکی هم سید حسن.
سید حسن حدودا ده سال از من کوچکتر بود. آن موقع هنوز سید حسن عضو شورا نبود. ولی بسیار فعال و بسیار دارای جاذبه بود. من خیلی هوای سید عباس و سید حسن را داشتم. مثلاً همان سال ۶۴ برای ایران نوشتم که بابا این‌ها خیلی آدم‌های مهمی‌اند اصلاً اگر می‌توانید برایشان ماشین ضد گلوله بگذارید. البته کسی به حرفم گوش نمی‌کرد. حتی آمدم ایران آقای هاشمی رئیس مجلس بود. به او گفتم پیشنهادم این است که ایران این دو نفر را خیلی تقویت کند. پیش میرحسین موسوی که نخست‌وزیر هم بود رفتم گفتم این دو تا را خیلی باید تقویت کنید. وقت گرفتم که خدمت آقای خامنه‌ای که رئیس‌جمهور بود بروم که جلساتی داشت و نشد خدمتشان برسم و به لبنان برگشتم.
یعنی از ابتدا سید عباس و سید حسن متفاوت از بقیه بودند.
تقریبا سید حسن یک حالت شاگردی نسبت به سید عباس داشت. عجیب هم نسبت به سرنوشت جنگ ایران حساس بودند. یعنی وقتی خیلی فشار روی آن‌ها زیاد می‌شد می‌گفتند انشاالله که ایران در جنگ پیروز بشود ما هم به حق و حقوق خودمان می‌رسیم. عجیب اینکه کل لبنان نسبت به سرنوشت ایران حساس بودند. حتی شب ۲۲ بهمن مردم در بعلبک می‌رفتند پشت‌بام و تکبیر می‌گفتند. حتی وقتی عملیاتی در ایران انجام می‌شد مثلاً در جنوب لبنان هم می‌دیدی بچه‌ها روحیه می‌گرفتند و جنوب لبنان عملیات انجام می‌دادند.
روایت یک رفاقت قدیمی با سید حسن نصرالله/ سید می‌گفت: شما در ایران تب کنید ما می‌میریم/ نگرانی سید حسن از اتفاقات سال ۸۸
خطبه‌ای که نام خمینی در آن نباشد، خطبه نیست
از جمله شهرهایی که آزاد شد شهر جبشیت در جنوب لبنان بود که شهر شهید شیخ راغب حرب بود. البته زمانی که من رفتم شیخ شهید شده بود. زمانی که شهر اشغال بود شیخ راغب می‌رفت و نماز جمعه می‌خواند و از امام خمینی تجلیل می‌کرد بارها اسرائیلی‌ها شیخ را احضار می‌کردند و می‌گفتند به شرطی حق داری نماز جمعه بخوانی که اسمی از خمینی نیاوری. او هم می‌گوید: خطبه‌ای که اسمی از خمینی در آن نباشد «لَیْسَت بِخطبه» خطبه نیست. در ماه رمضان هم شهیدش می‌کنند. شیخ راغب قبلش به ایران آمده بود. امام عبایی به او می‌دهد که اتفاقاً همان عبا موقع شهادت تنش بود.
ما رفتیم پیش مادر شیخ راغب که تسلیت بگوییم. ایشان –با لهجه عامی لبنانی- می‌گفت شهادت شیخ راغب برای من مهم نیست شما بگویید «کیف الامام؟» حال امام چطوره؟ کیف الجمهوریه وضع جمهوری اسلامی چطوره؟ وضعیت جنگ چطوره؟ یعنی بیشتر سرنوشت ایران برایش مهم بود. قبل از اینکه نگران خودش باشد که در فقر و محرومیت و بمباران و گرفتاری و بدبختی و بی‌آبی و بی برقی و بدون تلفن به سر می‌برد.
هر جایی که آزاد می‌شد من با سید عباس می‌رفتیم سر می‌زدیم. تا اینکه اسرائیل همینطور از همه جا حتی از بیروت هم مجبور شد عقب‌نشینی کند. ولی سید حسن بیشتر خودش را نشان می‌داد و رشد کرد و مسئول حزب‌الله در بیروت شد و خیلی خوب درخشید.
یکی دیگر از خصوصیات سید این بود که بسیار زاهد بود. یعنی اهل تهجد و بسیار کم‌خوراک. آن موقع که هنوز مخفی نشده بود به دیدنش رفته بودیم دیدم ماست چکیده با نان و زیتون می‌خورد. که لبنانی‌ها به عنوان پیش‌غذا می‌خورند.
تعبیر سید حسن نصرالله درباره آیت‌الله جوادی آملی
سید عباس خدا رحمتش کند همیشه وقتی سوریه می‌آمد - در دورانی که وابسته نظامی بودم - به من سر می‌زد، با اینکه من دیگر سپاه لبنان نبودم. وقتی برگشته بودم هم زمانی که سید حسن به ایران می‌آمد ما به او سر می‌زدیم. تهران که بودم حتی یک شب خودش و خانواده‌ا‌ش را به خانه‌مان دعوت کردیم یعنی ارتباط داشتیم. حتی گاهی به هتل‌هایی که می‌رفت با هم دیدار داشتیم. یک بار نشسته بودیم بعد از ظهر بود تلویزیون داشت تفسیر آقای جوادی آملی را نشان می‌داد؛ سید حسن اشاره کرد به همراهانش گفت: بحر بحر بحر! یعنی دریاست... کِی؟ مثلاً سال ۱۳۶۹.
در دیدارهایی که بعد از دوره ماموریت با سید داشتید چه نکاتی رد و بدل می‌شد؟
سید حسن همیشه عجیب نگران ایران بود. مثلا در اتفاقات سال ۸۸ که آن قضایا پیش آمد به هر حال ایران یک مقدار اوضاع خاصی پیدا کرد. من نماینده مجلس در دوره هشتم بودم. ماموریتی پیش آمد رفتم لبنان. آن زمان سید رئیس دفترش را برای استقبال به فرودگاه فرستاد. سوار یک ماشین شدیم. من بودم و رئیس دفتر سید و یک راننده و یک محافظ که نقاب زده بودند من این‌ها را نشناسم. رفتیم در یک پارکینگ تاریک پیاده شدیم. سوار یک ماشین دودی شدیم رفتیم وارد یک ساختمان شدیم. فکر کنم ماشین چهارم را که سوار شدیم یک ماشین خیلی کوچکی بود که دور ما که عقب نشسته بودیم را تخته گذاشته بودند. وارد یک پارکینگی شدیم یک اتاقی بود که سید از آنجا به استقبال آمد و گفت ببخشید اینطوری آمدی؟ من گفتم والله ما باید از تو معذرت‌خواهی کنیم. تو یک طلبه بودی زندگی می‌کردی ما اینطور کردیم که فراری و مخفی دور از زن و بچه هستی.
روایت یک رفاقت قدیمی با سید حسن نصرالله/ سید می‌گفت: شما در ایران تب کنید ما می‌میریم/ نگرانی سید حسن از اتفاقات سال ۸۸
سوال سید درباره رابطه آقای هاشمی با رهبر انقلاب
نشستم پیش سید اولین سوالی که از من کرد گفت کیف علاقات شیخ هاشمی و سید القائد؟ گفت رابطه آقای هاشمی با سید القائد یعنی رهبر انقلاب چگونه است؟ من یک مقدار سعی کردم قضیه را عادی جلوه بدهم. می‌گفت ببین اگه در ایران شما تب کنید ما می‌میریم! البته سید هم فارسی می‌فهمید هم صحبت می‌کرد.
گفتم: سید در انتخابات تعدادی ثبت‌نام می‌کنند عده‌ای رد و تایید می‌شوند. وقتی عده‌ای تایید شدند بالاخره همه از فیلتر عبور کردند ولی اختلاف سلیقه هست. عین خود شما که در حزب‌الله هم تفاوت هست.
در حزب‌الله هم گاهی اختلاف نظر پیش می‌آمد. گاهی وقت‌ها بحث تند می‌شد، ابوهشام می‌گفت آوایی نقش خودت را ایفا کن. یعنی من را قبول داشتند.
حتی مدتی هم سید حسن از دست آدم‌های حسود قهر کرد، رها کرد و به ایران آمد و در منطقه محروم جوب‌شور در قم خانه گرفت و آمد که درس طلبگی را ادامه بدهد. خیلی از برخورد بعضی‌ها ناراحت بود. راستش شیخ صبحی طفیلی یک حسادتی هم نسبت سید عباس و هم نسبت به سید حسن داشت. حتی به من گاهی می‌گفت: تو بین ما داری تبعیض قائل می‌شوی! من هوای این‌ها را بیشتر داشتم البته شیخ صبحی هم خیلی عصبی مزاج و تند بود و برخوردهای خشنی داشت.
وقتی که سید عباس شهید شد من وابسته نظامی ایران در سوریه بودم. قبلش شیخ صبحی یک مدتی دبیرکل شده بود. اتفاقاً من و شیخ صبحی از بیروت سوار ماشین شدیم کنار هم نشستیم، ماشین جلو هم پیکر شهید سید عباس بود. به شیخ گفتم نمی‌دانم در دل شماها چی می‌گذشت که فقط شهادت سید عباس باید بهای این باشد!؟ خدا می‌داند گریه کرد گفت راست می‌گویی! فهمید دلش را خواندم.
بعد از شهادت سید عباس هم پیشنهاد دادند و سید حسن دبیرکل شد. اتفاقاً بعدش در مجلس ترحیم شهید سید عباس شرکت کردیم و سید حسن هم آخرین سخنران این جلسه عجیب بود. فکر کنم ۱۶ نفر سخنرانی کردند.
مجلس عجیبی بود.
اولاً همه محکوم کردند جالب اینکه حتی قوات اللبنانیه یا همان فالانژیست‌ها هم که متحد اسرائیل بودند محکوم کردند. رئیس حزب کمونیست لبنان سخنرانی کرد چطوری شروع کرد؟ «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ...» با چه تمام کرد؟ «و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون...». قاضی کنعان هم شرکت کرده بود که مسئول کل ۴۰ هزار نیروی سوریه در لبنان بود. یعنی مرد شماره اول لبنان بود. همه سرنوشت لبنان دست او بود. رئیس جمهور را او تعیین می‌کرد.
سید حسن به حق درخشید خوب اداره کرد یعنی علم، اخلاص و شجاعت سید عباس را داشت و طوری بود که تمام حزب‌الله و حتی کل شیعیان لبنان زیر چترش رفتند. حتی در اهل سنت هم عجیب محبوبیت پیدا کرد. وقتی حزب‌الله پیروز شد و اسرائیل را از جنوب لبنان بیرون کرد بعضی از خواننده‌های زن مصری در مدح سید حسن آواز خواندند. که بچه‌های آنجا می‌گفتند آقا ما می‌توانیم گوش کنیم یا نه؟
این مسئله خیلی نکته ظریفی است.
در لبنان فضای حزب‌الله اینطور نیست که مثلاً مثل حزب‌الله ما باشند. آنجا فضای اجتماعی فرق می‌کند. یکی مسئولین از ایرانی به من می‌گفت که ما رفتیم پیش سید حسن گفتیم اکثر این‌ها که پای منبرت نشستند خیلی‌هایشان بی‌حجابند! سید حسن گفت: ببین ما حزب‌اللهیم، انصار حزب‌الله نیستیم!
یعنی فضای فرهنگی لبنان با ایران تفاوت داشت.
اصلا فرهنگ پوشش در لبنان اینطور نبوده است. در فرهنگ شیعه لبنان زمانی که ما رفته بودیم اصلا اینطور حجاب نبود. حتی زنان روحانیون هم در آنجا خیلی حجاب آنچنانی نداشتند.
ما چند چیز را با خودمان به لبنان بردیم. یکی حجاب بود یکی هم عزاداری و مرثیه‌سرایی. رسم نبود پشت تریبون کسی روضه‌خوانی کند. یک کسی بود به نام عساکره – عرب بود- مثل صادق آهنگران او را بردیم آنجا شب اول دعای کمیل در شهر جبشیت برگزار کردیم. بعد به او گفتم مرثیه خواندی کسی گریه کرد؟ گفت فقط یک نفر که آن هم بقیه فکر کردند کتکش زدند.
یک بار هم نمایشی درباره اسرای کربلا گذاشتیم یک دختر بچه بود که نقش حضرت رقیه(س) را بازی می‌کرد، فقط سید حسن گریه می‌کرد. اوایل حتی مرثیه خواندن هم بلد نبودند. شیخ حسین کورانی - برادر شیخ علی کورانی- خیلی با این دو سید رفیق بود. شیخ حسین گفت به سید عباس گفتم چند چیز را یاد نمی‌گیری رانندگی، فارسی صحبت کردن و مرثیه‌خوانی. شیخ حسین می‌گفت: سید عباس و سید حسن رفته بودند نجف گفته بودند بیا با همدیگر مرثیه تمرین کنیم. گفت سید عباس می‌خواند سید حسن می‌خندید، سید حسن می‌خواند سید عباس می‌خندید.
از جنگ ۳۳ روزه خاطره خاصی ندارید؟
حزب‌الله در جنگ ۳۳ روزه اسرائیل را از لبنان بیرون کرد. زمانی که تمام جهان عرب با هم متحد بودند نه فقط نتوانستند یک متر اسرائیل را عقب بزنند بلکه در هر جنگی اسرائیل باز از خاک این‌ها می‌گرفت. حزب‌الله بدون کمک هیچ دولتی حتی جمهوری اسلامی، توانست این کار را بکند. ما نجنگیدیم خود حزب‌الله جنگید. فقط سوریه راه باز می‌کرد ایران به این‌ها امکانات می‌داد.
بعد از جنگ رفتم به سید حسن تبریک بگویم. دیگر سید خیلی مخفی بود نمی‌توانستیم همدیگر را ببینیم. با تلفن‌های مخفی صحبت کردیم. گفتم: آمدم این پیروزی را به شما تبریک بگویم. گفت: تو شریک پیروزی ما هستی. ببخشید که نمیشه ببینمت. معذرت خواهی کرد. اینقدر با وفا و با معرفت بود.
این دیگر آخرین دیدارها بود.
این اواخر ارتباط ما تشکیلاتی نبود رفاقتی بود. البته سفرهای سید به ایران دیگر مخفیانه بود. هیچکس نمی‌فهمید حتی من هم نمی‌فهمیدم کسی هم به من نمی‌گفت من هم چون می‌دانستم خیلی سری است، پیگیری نمی‌کردم. در قالب هیئت‌های سیاسی یکی دو بار رفتیم. مثلا وقتی علامه فضل‌الله از دنیا رفت در ترکیب یک هیئتی رفتیم که آنجا هم با سید دیداری داشتیم.
بعد از طوفان الاقصی هم وقتی لبنان رفتیم با شیخ نعیم نشستیم. چون سید حسن دیگر خیلی مخفی شده بود نشد ببینیمش. با شیخ نعیم که قائم‌مقام دبیرکل بود صحبت کردیم. شیخ نعیم هم آدم بسیار بزرگی است. سید هاشم صفی‌الدین هم آدم بزرگی بود. شیخ نعیم از نیروهای اولیه حزب‌الله است که از اول عضو شورا بوده و بسیار آدم پخته و بسیار هم خوش‌مشرب است.


نظرات شما