ایران پرسمان - از شمال تا شرق و غرب، نشانههای روشنی از فاصلهگذاری نظاممند همسایگان با «ایران فرهنگی» دیده میشود؛ گویی نوعی «خروج بزرگ» از حوزه نفوذ تاریخی ایران آغاز شده است.
یادداشت مهمان، رضا عزیزیان، کارشناس ارشد روابط بین الملل: در جغرافیای فرهنگی ایران، پروژهای بزرگ اما بیصدا در حال پیشروی است؛ پروژهای که اگر با همین شتاب ادامه یابد، میتواند ایران را به سوی نوعی «خفگی جغرافیای فرهنگی» سوق دهد. از شمال تا شرق و غرب، نشانههای روشنی از فاصلهگذاری نظاممند همسایگان با «ایران فرهنگی» دیده میشود؛ گویی نوعی «خروج بزرگ» از حوزه نفوذ تاریخی ایران آغاز شده است.
این روند که ریشههای آن را میتوان در نشست آنکارا در سال ۱۹۹۲ و سپس در توافقنامه نخجوان در سال ۲۰۰۹ جستوجو کرد، امروز در قالب سازمان کشورهای ترک به مرحلهای رسیده است که دیگر صرفاً در حد نشستهای نمادین باقی نمانده و در پی مهندسی زیرساختهای اقتصادی، دیجیتال و حتی تمدنی منطقه است. با این حال، نگرانی اصلی فقط به این سازمان کشورهای ترک محدود نمیشود.
وقتی فعالیتهای ترکسوی را در کنار اصرار بر بلوکبندیهای قومیِ پشتونمحور در شرق و تکیه بر ساختارهای صرفاً عربی در جنوب قرار میدهیم، تصویری روشنتر شکل میگیرد: تصویری که بیانگر تلاشی هماهنگ برای ترسیم «نظم نوین هویتی» بدون حضور ایران می باشد. پروژهای آگاهانه که میکوشد مرکزیت تاریخی این سرزمین را به جایگاهی پیرامونی و منزوی تقلیل دهد.
انحراف از تمدن به ناسیونالیسم زبانی
آنچه این فرایند را به یک انحراف راهبردی عمیق تبدیل میکند، لغزش نظری آشکاری است که در ذهن و زبان طراحان این سازمانها رسوب کرده است. واقعیت آن است که برخی از همسایگان ما، برای رهایی از سایه بلند فرهنگ ایرانی، در پی ساختن «هویتهای جایگزین» و گاه «هویتهای برساخته» برآمدهاند تا چنین القا کنند که برای اثبات موجودیت خود، نیازی به پیوند با میراث تمدنی ایرانزمین ندارند. اما این پناه بردن به «ناسیونالیسم زبانی صرف» و اصالت دادن به تفاخرهای قومی، نهتنها واگرایی میآفریند، بلکه با جان و روح تاریخی مردمان این جغرافیا نیز سازگار نیست.
در حالی که اسلام، بهعنوان آیین مشترک و باور قلبی ملتهای این منطقه، اساساً با رسالت درهمشکستن بتهای نژادی، زبانی و قومی ظهور کرد و کرامت انسان را فراتر از مرزهای خون و خاک تعریف نمود، این بازگشت تصنعی به قبیلهگرایی مدرن را باید نوعی ارتجاع تمدنی دانست. اصرار بر مرزبندیهای زبانی و نژادی، با گوهر دینداری این ملتها در تعارضی آشکار قرار دارد؛ زیرا نمیتوان از یک سو به دینی دل بست که برتری را تنها در تقوا میبیند و از سوی دیگر، سیاستگذاریهای ملی و فراملی را بر پایه عصبیتهای زبانی و قومی بنا کرد.
از همین رو، این هویتسازیهای گلخانهای در درازمدت ناگزیر با واقعیتهای تاریخی و اجتماعی روبهرو خواهند شد و از سوی تودههای مسلمان و حقیقتجوی همین کشورها، که پیوندهای عمیق برادری اسلامی را بر خطکشیهای ناسیونالیستی ترجیح میدهند، پس زده میشوند. این سازمانها با حذف تعمدی میراث تمدنی مشترک، خود را از اصیلترین منبع مشروعیتساز محروم کردهاند.
از بحران ریشهسازی تا ضرورت بازخوانی میراث مشترک (بنبست هویتهای وامگرفته)
در لایهای عمیقتر، این روند را دشوار بتوان صرفاً یک حرکت تمدنیِ ریشهدار و پایدار تلقی کرد؛ بلکه بیشتر باید آن را تلاشی برای بازتعریف هویت بر محور مؤلفههای قومی و زبانی دانست. بیتردید زبان و تعلقات قومی بخشی از واقعیت تاریخی ملتها هستند، اما تقلیل افق هویتی جوامع به این عناصر، آن هم بهصورت منفک از پیوندهای عمیق دینی، فرهنگی و تاریخی، میتواند به نوعی تقلیلگرایی فرهنگی بینجامد. حال آنکه تجربه تاریخی جهان اسلام نشان میدهد پیوندهای معنوی و تمدنی، همواره زمینهای فراختر و ماندگارتر برای همگرایی ملتها فراهم کردهاند.
از این منظر، هر الگویی از هویتسازی که بر برجستهسازی تمایزها و فاصلهگذاریهای هویتی استوار شود، ممکن است ناخواسته به تضعیف بسترهای همگرایی تاریخی در منطقه بینجامد؛ بسترهایی که طی قرنها بر پایه اشتراکات اسلامی، فرهنگی و انسانی شکل گرفتهاند. از همین رو، موفقیت پایدار در ساخت هویت ملی و منطقهای، نه در گسستن از این پیوندهای عمیق، بلکه در بازخوانی متوازن و هوشمندانه آنها امکانپذیر است.
در همین چارچوب، بازنمایی شخصیتهای بزرگی چون خواجه احمد یَسوی، امیرعلیشیر نوایی، نجمالدین کبری و میرسیدعلی همدانی، اگر با نگاهی یکسویه و منفک از بستر تمدنی گستردهتر آنان صورت گیرد، نهتنها به تحکیم هویت فرهنگی کمکی نمیکند، بلکه فهم تاریخی این چهرهها را نیز محدود میسازد. این بزرگان به یک جغرافیای سیاسی محدود تعلق ندارند، بلکه محصول یک حوزه تمدنی وسیع و درهمتنیدهاند که در آن، عناصر ایرانی، اسلامی، ترکی و محلی در تعامل با یکدیگر بالیدهاند.
از این رو، پاسداشت این مفاخر، زمانی ثمربخش و ماندگار خواهد بود که با رویکردی جامع، تاریخی و غیرانحصاری همراه شود. جدا کردن این فرزانگان از زمینههای اصلی فرهنگی و فکریشان، از ظرفیت الهامبخش آنان برای نسلهای جدید میکاهد. در مقابل، بازخوانی دقیق و مشترک میراث آنان میتواند بهجای رقابتهای هویتی، به تقویت گفتوگوی فرهنگی و همگرایی منطقهای یاری رساند.
بخش چهارم: خفگی در فضای تنفسی
پیامد نهایی این هویتسازیهای گلخانهای، صرفاً یک چالش فرهنگی ساده برای جمهوری اسلامی ایران نیست؛ بلکه ما را با خطر واقعی «خفگی در فضای تنفسی فرهنگی» مواجه میکند. این خفگی لزوماً به معنای بسته شدن مرزهای زمینی یا تحریمهای اقتصادی نیست، بلکه زمانی رخ میدهد که ایران در خانه تاریخی خود، یعنی همین منطقه، به یک «غریبه» تبدیل شود. چرخش همسایگان به سوی قومگراییهای افراطی، چه در قالب پانترکیسم و چه پانعربیسم و ... دیواری نامرئی از جنس «زبان خالص» و «نژاد متمایز» به دور ایران میکشد تا نفوذ راهبردی آن را از درون خنثی سازد.
در این میان، هرچند شکلگیری یک سازمان کاملاً منسجم بر پایه برداشتهای معوج تاریخی، مانند ایده «امپراتوری توران»، شاید بعید به نظر برسد، اما نباید با سادهانگاری از کنار تحولات پیرامونی و رفتوآمدهای شتابزده دیپلماتیک گذشت. سازمان کشورهای ترک، اگرچه در مسیر نهادسازی ممکن است با کاستیها و اعوجاجهایی همراه باشد، اما در مختل کردن روند روابط منطقهای و اثرگذاری بر معادلات فرامنطقهای نقش قابل توجهی ایفا کرده است.
واقعیت تلخ آن است که این انزوا فقط در اسناد رسمی شکل نمیگیرد، بلکه در ذهن مردم عادی نیز تغییری آرام اما بنیادین در حال وقوع است. امروز هنگامی که از ریشههای کهن تمدنی در کشورهایی مانند قزاقستان، ازبکستان، آذربایجان، ترکمنستان و ... سخن به میان میآید، دیگر نخستین تصویر در ذهن بسیاری از مردم، ایران یا گذشته مشترک اسلامی ـ فارسی نیست؛ بلکه ترکیه است که بهعنوان رهبر سیاسی و حامی فرهنگی جهان ترک تداعی میشود.
حقیقت این است که اگر زبان فارسی در شرق تضعیف شود و پیوندهای عمیق اسلامی در غرب زیر سایه ناسیونالیسم خشن قرار گیرد، ایران سرمایه نمادین و قدرت معنابخشی خود را در منطقه از دست خواهد داد. این محدود شدن در مرزهای فرهنگی، یکی از بزرگترین تهدیدها برای امنیت ملی ماست؛ زیرا در چنین وضعیتی، حتی قدرتمندترین ارتشها و پیشرفتهترین سلاحها نیز قادر نخواهند بود نفوذ از دسترفته را بازگردانند. اگر پیوند تمدنی گسسته شود و ایران به جزیرهای منزوی در میان امواج عصبیتهای قومی بدل گردد، جغرافیا دیگر نه فرصتی برای جهش، بلکه به بنبستی برای بقا تبدیل خواهد شد.
بازگشت به میدان احیای، دیپلماسی فرهنگی و صیانت از میراث مشترک
در مواجهه با دگرگونیهای هویتی در آسیای مرکزی و قفقاز، جمهوری اسلامی ایران نیازمند گذار از کنشگری منفعل به بازگشتی راهبردی به میدان است. این بازگشت نباید بر مبنای تقابل، بلکه باید بر پایه پیوندهای عمیق تمدنی استوار باشد؛ پیوندهایی که هنوز میتوانند مبنای اثرگذاری ایران قرار گیرند.
محور اول: شکستن محاصره با ابزار قدرت نرم و تولید معنا
تنها راه مؤثر برای شکستن محاصره دیپلماتیک و فرهنگی کنونی، بازگشت به دیپلماسی فرهنگی فعال و سرمایهگذاری جدی در قدرت نرم است. ایران برای حفظ و بازسازی نفوذ خود در منطقه، به سازوکارهایی فراتر از همایشهای تشریفاتی و پروتکلهای اداری و یا حتی پروژههایی در غالب هم افزایی نیاز دارد.
مرکزیت در تولید معنا
ایران باید بار دیگر به «مرکز تولید معنا در منطقه تبدیل شود. این امر مستلزم بازتعریف روایت تمدنی ایران بهگونهای است که ملتهای منطقه بتوانند ریشههای خود را در آن بازشناسند.
سرمایهگذاری بر اشتراکات مردمی و نخبگانی
تقویت پیوندهای نخبگانی و ایجاد شبکههای علمی و فرهنگی میان اندیشمندان ایران و کشورهای منطقه، میتواند ریههای فرهنگی ایران را برای تنفسی دوباره باز کند.
بهرهگیری از ابزارهای نوین
استفاده از ظرفیت رسانههای جدید و سکوهای دیجیتال برای بازپسگیری روایت تمدنی ضرورتی انکارناپذیر است؛ ضرورتی که میتواند مانع از روایتگریهای یکجانبه و حذفگرایانه دیگر بازیگران منطقه شود.
محور دوم: راهکارهای عملیاتی برای پاسداشت میراث فرزانگان
با توجه به تلاش برخی کشورها برای تصاحب یکجانبه میراث تمدنی ایران فرهنگی، تمرکز بر شخصیتهای محوری همچون خواجه احمد یسوی اهمیتی دوچندان مییابد. یسوی، که نقشی ممتاز در گسترش عرفان اسلامی و ترویج زبان فارسی در ترکستان قدیم داشته، نمونهای روشن از پیوند مکتب اهلبیت(ع) و فرهنگ ایرانی با تودههای مردم آسیای مرکزی است.
از این رو پیشنهاد می شود که جمهوری اسلامی ایران برنامههای علمی و ترویجی مشترک در کشورهای آسیای مرکزی، قفقاز، ترکیه و بالکان، برای معرفی دقیق و مستند شخصیتهای تربیتشده در مکتب ایران اسلامی تدارک ببینند؛ از جمله خواجه احمد یسوی که ریشه در مکتب امام رضا(ع) دارد. چنین اقدامی میتواند از تحریف این شخصیتها و مصادره ناسیونالیستی آنان جلوگیری کند.
همچنین بازخوانی مکتب عرفان و تصوف در حوزه ایران فرهنگی می تواند در قالب همایشها و جشنوارههای فرهنگی با هدف معرفی نمایندگان برجسته ادب و عرفان به عنوان پیوند دهنده هویت فرهنگی در منطقه نظیر خواجه احمد یسوی در قزاقستان، امیرعلیشیر نوایی در ازبکستان، نجمالدین کبری در ترکمنستان ، یوسف خاص حاجب بالاساغونی در قرقیزستان و میرسیدعلی همدانی در تاجیکستان به این مهم کمک نماید.
در همین راستا و به منظور تثبیت هویت ایرانی ـ اسلامی بزرگان می توان با برگزاری برنامههایی برای تبیین اندیشهها و آثار این فرزانگان، نقش مهمی در تثبیت هویت واقعی آنان ایفا میکند. این رویکرد، ضمن احترام به علایق ملی کشورهای مختلف، بر این حقیقت تأکید میگذارد که زبان فارسی و فرهنگ ایرانی نه عنصری بیگانه، بلکه بخشی از جوهره و میراث مشترک و افتخارآمیز این ملتها، از اویغورستان تا بالکان، بوده است.
این راهبرد عملیاتی میتواند مانع از آن شود که در جریان هویتسازیهای نوین، نقش تمدنی ایران به حاشیه رانده شود و همزمان ابزار لازم را برای صیانت از قلمرو فرهنگی کشور فراهم آورد.
فرجام سخن
آنچه امروز در قالب نظمهای نوین هویتی در پیرامون ایران در حال شکلگیری است، نه یک جابهجایی ساده در آرایشهای سیاسی، بلکه نوعی «گسست تمدنی عمدی» است که موجودیت تاریخی ایران را هدف قرار داده است. فروکاستن پیوندهای عمیق و چندهزارساله به مرزهای محدود نژادی و زبانی، هشداری جدی نسبت به وقوع انزوایی تحمیلی و جبرانناپذیر است. در برابر این هویتهای برساخته، ایران باید از جایگاه یک «همسایه پیرامونی» بار دیگر به «مرکز معناساز» منطقه بازگردد؛ زیرا این جریانهای رقیب تنها در برابر «ایران فرهنگیِ پویا و مقتدر» به حاشیه رانده میشوند.
تحقق این هدف در گرو آن است که دیپلماسی ایران از «میزهای مذاکره سیاسی» به «متن جوامع منطقه» هجرت کند. اگر امروز برای اثرگذاری بر قلب و ذهن مردم منطقه و برای تقویت پیوندهای تمدنی سرمایهگذاری نکنیم، فردا ناچار خواهیم بود هزینههای بسیار بیشتری برای مهار تهدیداتی بپردازیم که ریشه در پروژه «بیگانهسازی ایران» دارند. در این مسیر، برگزاری برنامههای علمی، فرهنگی و نخبگانی برای پاسداشت فرزانگان مشترک، نه اقدامی تشریفاتی، بلکه یک ضرورت امنیتی است؛ ضرورتی برای یادآوری این حقیقت که تمدن این منطقه، حاصل درهمتنیدگی عمیق و تفکیکناپذیر عناصر گوناگون فرهنگی و تاریخی آن است.
شکستن این حصار فرهنگی با شعار ممکن نیست؛ بلکه تنها از رهگذر بازخوانی صادقانه، هوشمندانه و مقتدرانه میراث مشترک امکانپذیر است. هرگونه انفعال و تعلل در این بازگشت راهبردی، ایران را به جزیرهای محصور در میان عصبیتهای بیگانه تبدیل خواهد کرد. حاصل این بیعملی چیزی جز «خفگی ژئوپلتیک فرهنگی» و حذف تدریجی یک تمدن بزرگ از نقشه هویتی منطقه نخواهد بود؛ آن هم پیش از آنکه فرصت اقدام برای همیشه از دست برود.