چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵
خردنامه

سیزدهم آبان‌ماه و تاریخی که زنده است

سیزدهم آبان‌ماه و تاریخی که زنده است
ایران پرسمان - سیزده آبان فراتر از یک مناسبت تقویمی؛ روز بازخوانی تاریخ مداخلات آمریکا و ضرورت شناخت الگوهای تکرارشونده سلطه است.
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - سیزده آبان فراتر از یک مناسبت تقویمی؛ روز بازخوانی تاریخ مداخلات آمریکا و ضرورت شناخت الگوهای تکرارشونده سلطه است.

یادداشت مهمان، احسان اقبال‌سعید: سیزده آبان، مناسبتی تاریخی و مناسبتی تقویمی که هر سال گفته و روایت می‌شه. گاهی حرف‌هایی به تکرارِ بزرگداشت‌های کارمندانه‌وار بر روی کاغذ و همایشی و البته نمایشی و پایان. اما آیا تاریخ فقط به همین سادگی در اوراق تقویم، در گرامی‌داشت‌ها و نکوداشت‌ها تمام می‌شه؟ آیا تاریخ فقط حکایت آدم‌های رفته است یا خیر، فراتر از اون، یک روال است؟ یک روند است که از یک ظلم تاریخی، از یک رفتارشناسیِ امتداد و دنباله‌دار می‌آید؛ که اگر اون رو نخوانیم و اگر اون رو، تکرارش رو و روندهاش رو و روال‌هاش رو نشناسیم، باز هم در چنگال خام‌دستی‌ها، خام‌باوری‌ها و ساده‌اندیشی‌ها گرفتار می‌آییم و یک چاله رو چند بار در اون می‌افتیم. و عاقل و مؤمن هرگز چنین نمی‌کنه.
بیایید برگردیم؛ سیزده آبان ۱۳۵۸. در این کشور چه اتفاقی افتاد؟ کدام پیشینه و کدام تاریخی که کسانی که از دیوار سفارت بالا رفتند و آن حماسه رو به باور من رقم زدند، در ذهن داشتند که برای در نیفتادنِ کشور و انقلاب تازه‌نفس و ملت ایران و تاریخش، دست به این اقدام زدند؟ و بعدتر، بعضی از همان‌ها و کسانی که سال‌های بعد آمدند، آن داستان رو و آن روایت رو چگونه بر کاغذها آوردند، ایجاد تردید کردند و گفتند که کاش نمی‌شد، کاش به گونه‌ دیگری رفتار می‌شد؟ و حالا امروز، بعد از این یک سال و اندیِ حیرت‌انگیز و حماسی که بر ذهن و زمانه‌ تمام ما گذشته، نگاه به سیزده آبان سال ۱۳۵۸ چگونه می‌تواند باشد؟
انقلاب ناباوری که حتی رهبرانش باوری نداشتند که به این سرعت بتونه ژاندارم خاورمیانه را از پای دربیاره. شاهی که تنها شاه نبود، تنها فرزند رضا پهلوی نبود؛ مهم‌ترین هم‌پیمان ایالات متحده آمریکا در منطقه‌ی خاورمیانه [بود] که سیل سلاح و سیل اطلاعات و سیل اطمینان به ماندنش و برقراری‌اش از غرب به [سویش] در جریان بود. سالِ منتهی به انقلاب بود که جیمی کارتر در تهران، کریسمس رو مهمان شاه ایران بود، جامش رو به افتخار او و بانو بالا برد و گفت: «در خاورمیانه‌ طوفانی، در دریای طوفانی خاورمیانه، ایران جزیره‌ ثبات است.»
و بیایید جهانِ اون روز رو تصور کنیم. جهانی که شاید با ۵۰ سال، ۶۰ سال، ۷۰ سال قبل‌ترش تفاوت معناداری نداشت. جهانی که در اون سید ضیاءالدین طباطبایی، عامل کودتا، روزنامه‌نویس، هم‌پیمان و از چشم‌افتاده‌ بعدترِ رضا شاه، وقتی ازش می‌پرسند که «تو عامل انگلستان هستی؟»، پاسخ میده که: «دوستی با انگلستان شاید فوایدی نداشته باشه، اما دشمنی با انگلستان قطعاً بدبختی میآورد.» و در این کشور بدون رضایت انگلستان هیچ کاری نمی‌شود کرد. این یک نگاهه که مختص به سید ضیاء طباطبایی هم نیست. همان روزها دخیل بستن به خارجی، به قدرت‌هایی که امر ملی ما رو از میان بردند—چه روسیه تزاری باشه، چه شورویِ بعدتر، چه انگلستان باشه که بعد از جنگ دوم ضعیف شده و حالا مولود نامشروعی به نام ایالات متحده آمریکا دارد، چه حتی دخیل بستن به آلمان، چه ویلهلمش باشه، چه هیتلر نازی‌اش—سکه و روال رایجِ روزه.
و امر ملی و داستان شیعی ما بر رف گذاشته شده، نادیده گرفته شد. کشور به حساب نمی‌آید و همه فکر می‌کنند که هر چه هست باید از آنجا بیاید و بی اذن و رضایت آنها کاری اتفاق نمی‌افتد. و البته آن دخالت‌ها، چه به شکل سختش که هر موقع ما برای استقلال‌مان، برای اعاده‌ حاکمیت‌مان، برای منفعت مشروع ملی‌مان اقدام کردیم، با مخالفت و با حضور آشکار بعضی از این‌ها مواجه شدیم. وقتی خواستیم حاکمیت‌مان را بر هرات—بخش جدانشدنی کشورمان—اعمال بکنیم، همین انگلستان علاوه بر تهییج و تسلیح حاکمان محلی در آنجا، جزایر جنوبی ما رو محاصره می‌کنه و مقابل بندر آبادان و خرمشهر ما، ناو جنگیِ توپ‌دار مستقر می‌کنه. و وقتی می‌خواهیم بر گرجستان حاکمیت‌مان را اعمال بکنیم، روس‌ها همین کار را دقیقاً با ما انجام می‌دهند و حاکمان را می‌آورند و می‌برند. نگاه بکنید به ترکمنچای که متأسفانه به امضای یکی از خوش‌نام‌ترین رجال ما، عباس میرزا رسیده؛ ولی در یکی از بندهای اون، روسیه متعهد می‌شه که از تداوم سلطنت در خاندان عباس میرزا حمایت بکنه! یعنی عملاً استقلال و تصمیمی که ما باید در داخل کشور بگیریم، به تاراج رفته.
و ایالات متحده؛ دقیقاً همین داستان رو علی‌رغم خوش‌بینیِ اولیه‌ای که در کشور ما نسبت به ایالات متحده وجود داره [تکرار کرد]؛ چرا که خود آن‌ها برابر استعمار انگلیسی‌ها جنگیدند و استقلال‌شان را به دست آوردند، خود آن‌ها زخم‌خورده‌ کلونی‌نشینی و مستعمره‌نشینی هلندی‌ها و فرانسوی‌ها و به طریق اولی انگلیسی‌ها هستند. اما این خوی متجاوزی که اولاً الهیات مسیحی را در پیوند با الهیات یهودیِ تحریف‌شده تبدیل کرده است به یک داستان پیشرونده‌ استعمارگرِ غارتگر، با تمام توان راه پیشینی‌ها رو در دست گرفته و تابلوی راه کرده است. قوام‌السلطنه ۱۳۰۴ تلاش می‌کند پای شرکت‌های نفتی آمریکایی‌ها را به ایران باز بکند؛ به این بهانه و با این تحلیل و تفسیر که اگر ایالات متحده در ایران منافع اقتصادی داشته باشد، طبیعتاً این حضور موجب آن می‌شود که در مقابل تجاسر و زیاده‌خواهی‌های انگلیسی‌ها و روس‌ها مقاومت و ایستادگی بکند. تاریخ چقدر جالبه و چقدر تکرار می‌شه... اگر بخوانیم.
همین روزها، همین سال‌ها، احتمالاً زیاد شنیدید که «مرزی که ازش کالا بگذره، نیروی نظامی نخواهد گذشت.» عبث! و زهی خیال باطل. همون روز هم همین بود، امروز هم همین. همین ایالات متحده ابتدا با ساختن مدرسه‌های خیریه مثل اورمیه، مثل در تهران، وارد ایران شد و یک خوش‌بینی ساده‌دلانه‌ای وجود داره؛ از جنس همان خوش‌بینی که در بحبوحه‌ جنگ جهانی دوم ما به آلمان داشتیم و می‌گفتیم آن‌ها آریایی هستند، آن‌ها مثل شوروی‌ها و مثل روس‌ها و مثل انگلیسی‌ها در ایران مطامع استعماری ندارند. اما ایالات متحده هم آرام‌آرام آن روی دیگرش را به ما نشان می‌دهد.
۱۳۲۰؛ خاک کشور ما علی‌رغم اعلام بی‌طرفی، توسط شوروی و انگلستان اشغال می‌شه. شاه ایران نامه‌ای می‌نویسد و از رئیس‌جمهور آمریکا می‌خواد که به این اشغال پایان بده و مانع از این بشه که این اتفاق بیفته. مکاتباتش چاپ شده، می‌تونید بخوانید. پاسخی که با مدت‌ها تأخیر و بسیار سرد می‌دهند، یک چیزه: «مناسبات جنگ جهانی و جنگ عالم‌گیر رو درک کنید و سعی کنید این داستان رو بفهمید؛ استقلال ایران محترم خواهد ماند.» همین! و بعدتر آمریکایی‌ها هم به این دو نیروی اشغال‌گر می‌پیوندند و خاک کشور ما رو اشغال می‌کنند. به طور مشخص منطقه‌ امیرآباد تهران تبدیل می‌شه به خوابگاه سربازان آمریکایی، و در اشغال‌گری و از بین بردن استقلال ملی ما، آن‌ها هم ذره‌ای کوتاهی نمی‌کنند.
داستان می‌گذره. حالا روایت‌های گاهی مجهولی به ما می‌دهند که در داستان نجات آذربایجان (۱۳۲۵)، آمریکایی‌ها به خاطر ما، به خاطر منافع ما وارد شدند و شوروی‌ها را وادار کردند که نیروهاشون رو از ایران خارج بکنند. داستان این نیست؛ داستان مناسبات جنگ سرده، مناسبات پیشرونده است و اینکه ایالات متحده بمب اتم دارد و شوروی هنوز ندارد. و کمی بعدتر، از دانشمندان یهودیِ اسرائیلی فرمول بمب را به دست می‌آورد و مابازایش هم این است که شوروی استقلال اسرائیل را اعلام [و] موجودیت نامشروع اسرائیل را به رسمیت می‌شناسه.
می‌رسیم به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؛ جایی که ذهنیت ما رو و نگاه ما رو واقعی‌تر می‌کنه و تمام تلخی رو به جان ما تزریق می‌کنه که ایالات متحده کیه و با ما چه می‌کنه. تصمیم و اراده‌ یک ملت برای مستقل شدن، برای اینکه نفت فقط نفت نیست؛ داستان استقلال ماست. ابوالقاسم حالت، شاعری که خودش اتفاقاً در اداره‌ مطبوعات شرکت نفت کار می‌کنه، ۱۳۲۹ در روزنامه‌ها مطلبی می‌نویسه به این مضمون:
«سال‌ها سیل طلا از خاک ایران می‌رود
آه مردم از تهی‌دستی به کیهان می‌رود
نفت خون ماست، جان ماست، استقلال ماست
ای دریغا کین چنین از دست آسان می‌رود»
و اون قصه، قصه‌ استقلال ماست، قصه‌ تمامیت ارضی ماست، قصه‌ وجودِ انکارشده و تحقیر تاریخی است که این استعمارِ برآمده-معتقدم- از الهیات مسیحیت تحریف‌شده و یهودیت تحریف‌شده، بر جان ملت ما روا می‌داره.
دکتر مصدق، مرد ملی؛ اما معتقدم زودباوری که به هر حال منظومه‌ ذهنی‌اش در چارچوب دوران استعمار و در چارچوب قانونی که باور داشت و آزادی که در غرب هست و مشروطه‌ای که باید بهش عامل باشد، شکل گرفته بود. علی‌رغم پاک‌دستی‌اش و علی‌رغم باوری که داشت، گمان می‌کرد آمریکایی‌ها در کنار ملت ایران در این مبارزه‌ ملی قرار خواهند گرفت. با آمریکا سفر می‌کنه، تقاضای کمک می‌کنه در برابر محاصره‌ ناجوانمردانه‌ای که انگلیسی‌ها بر کشور ما اعمال کردند. تمام تکنسین‌هاشون رو از ایران خارج کردند، در حالی که دولت ملی ایران متعهد شده که تمام حقوق آن‌ها را پرداخت بکنه. متعهد شده حتی خسارت ناشی از ملی شدن صنعت نفت رو به انگلیسی‌ها پرداخت بکنه-به این داستان دقت کنید-حتی ما متعهد شدیم تا چند سال باز هم خسارت پرداخت بکنیم! اما اصل ملی شدن نفت رو آن‌ها نمی‌خوان بپذیرند. چرا باید یک ملت شرقیِ خاورمیانه‌ایِ مسلمان بتواند یکم: پای ما را از تصمیم در ایران کوتاه بکند، دوم: بخواهد اعمال استقلال بکند؟ مگر همین امروز جز عوض شدن ابزارها، جزئی از اینه؟ چرا باید یک ملت خوداتکا در خاورمیانه بتواند به انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای دسترسی داشته باشد؟ در اون سطح، نه اینکه ما چیزی براش بسازیم و پولی بهش بدیم و پولی ازش بگیریم. چرا باید یک ملت بتونه در صنایع حساس، در موشک‌سازی، به جایگاهی برسه که تمام وجود ما را به چالش بکشه؟ پس همون بازیه.
اتفاقاً اون‌هان که در تاریخ موندند، اون‌هان که مرتجعند، اون‌هان که در گذشته موندند. و وقتی تاریخ می‌خوانیم، این‌ها را درمی‌یابیم. از هر گونه کمکی به دولت ملی دکتر مصدق نه تنها خودداری می‌کنند، که به دلیل منافع و مطامع استعماری‌شان، اراده‌ ملت ایران را به هیچ می‌گیرند. می‌گن با ادامه‌ این وضعیت، ایران در دامن کمونیسم سقوط خواهد کرد، پس عامل، بانی و تأمین‌کننده‌ منابع مالی کودتا علیه دولت ملی می‌شن. کودتایی که پیامدش چیرگی ساواکه، پیامدش اعدام آزادی‌خواهان است، پیامدش چیرگی بهائیت بر کشور در مناصب حساسه و می‌شه آن چیزی که بر جان و جهان این ملت رفت. و چرا بعد از اون، احساس بیزاری از ایالات متحده، از سیاست‌هاش، بالا و بالاتر می‌ره؟
چند روز قبل، چهار آبان، سالگرد اعتراض حضرت امام به کاپیتولاسیون هم بود. جایی که به نظرم ادامه‌ همون کودتاست، ادامه‌ داستان آذربایجانه و ادامه‌ اشغال ایران در ۱۳۲۰؛ این‌بار اشغال ذهنیت‌هاست. اعتراض حضرت امام به چیه؟ شاه ایران رو از آشپز آمریکایی پست‌تر کردند. ملتی که او را متوحش می‌دانند و امروز هم نگاهشون در پسِ همین حرف‌های زیبا همینه: «شما حق و صلاحیت دستیابی به این و آن را ندارید.» با غارت ذهنیت کاری می‌کنیم که وابستگان و وادادگان و کسانی از خود شما، آن‌چه بکنند که ما می‌خواهیم. نشد؟ می‌آییم می‌جنگیم. اما این‌بار پایان داستان فرق کرد.
این ذهنیتِ که سیزده آبان رو به وجود می‌آورد؛ که این سفارت، سفارت نیست، این عامل کودتاست. ذهنیتِ کاربه‌دستان را نگاه کنید؛ بحبوحه‌ انقلاب، اردشیر زاهدی، وزیر خارجه، سفیر ایران در ایالات متحده و داماد پیشین شاه-که تا لحظه‌ آخر به او وفادار بود و هنوز هم تا لحظه‌ای که در دنیا بود می‌گفت «اعلی‌حضرت» و احترام از دهانش نمی‌افتاد-می‌گه در بحبوحه‌ انقلاب از آمریکا به ایران آمدم و به ملاقات شاه رفتم. او را خسته و درمانده دیدم. بهش گفتم: «اقدام کنید؛ سفرای آمریکا و انگلیس را از ایران اخراج کنید، ارتش را به خیابان‌ها بیاورید و انقلاب را سرکوب کنید.» پاسخ شاه: «مگه میشه؟ باید اول از آمریکایی‌ها بپرسیم ببینیم نظر آن‌ها چیه. ببینیم آن‌ها چی می‌خوان... آن‌ها می‌خوان من بمانم یا نه؟» تصویر رو ببینید! و زاهدی می‌گه اونجا من از اون ناامید شدم. گفتم: «تو پادشاه کشوری! تو منتظری ببینی آن‌ها چی می‌گن؟» بله، آن‌ها خودشون رو محق می‌دانستند ۲۸ مردادی به راه بیندازند، تانک‌ها را به خیابان بیاورند و سرنوشت ملت ایران هر چه می‌شود بشود. جریان نفت به سوی جهان غرب امتداد داشته باشد، بر سر باورِ ملیِ این کشور هر چه می‌آید بیاید؛ مهم نیست. اصلاحات ارضی بدون آنکه ریشه در بافت، تاریخ، کشاورزی و خواست و اراده‌ ملی ما داشته باشه، انجام بشه. حاصل؟ کشاورزی سنتی ایران که با همه‌ عیوبش کشور را خودکفا کرده بود، ویران شد. تبدیل شدیم به بزرگترین واردکننده‌ مواد غذایی، دامداری و کشاورزی.
برای این سیزده آبان اتفاق افتاد. برای سفارتی که سفارت نبود. و ملت ما پیش از این هم سابقه داشته؛ شما دقت کنید در داستان گریبایدوف که از عواقب و عقوبت شکست و پیمان ننگین ترکمنچای، بر سر گریبایدوف چه آوردند در تهران؛ چون او کاری که یک سفارت انجام می‌دهند را انجام نمی‌داد. می‌خواست به نوامیس این ملت دست‌درازی کنه، حکم کنه، و آنچه لازم بود را با او انجام دادند. حالا کسانی پس از سیزده آبان آمدند و تاریخ رو یه گونه‌ دیگری روایت می‌کنند؛ اینکه «آن داستان باعث شد که ۴۷ سال نقار، فاصله و دشمنی پیش بیاید.» نه، تاریخ را از اینجا روایت نمی‌کنند؛ تاریخ را از اولین توپ پرتغالی که طلیعه‌ ورود جهان غرب به این منطقه بود در خلیج فارس توسط آلفونسو د آلبوکرک، از آنجا باید روایت کنید، که به جنگ باور این ملت، به جنگ داشته‌هاش و برای از بین بردن عزتش و حقِ تعیین سرنوشتش به میدان آمدند.
و خب، تضعیف شدند در جنگ میان خودشان، انگلستان به جای او آمد. تمام شد؟ ایالات متحده آمد. و همه‌ این‌ها بر علیه این ملت ایستادند. چگونه است که این رابطه آن روز خراب نشد که یک سفارت، کودتا ساخت؟ اصلاحات ارضی تحمیل کرد؟ شاه برد و شاه آورد؟ نخست‌وزیر برد و علی امینی را نخست‌وزیر کرد؟ و ژنرال هایزری آمد و برای نظامی‌های ایران تصمیم گرفت؟ به این دلیل است که جایی که سفارت نبود، اشغال شد و تعیین تکلیف شد. در الجزایری که قرار بود—پیمان الجزایر که قرار بود پایان داستان سفارت باشه—ایران چه می‌خواد؟ آمریکا تعهد بکنه در امور داخلی ایران دخالت نکند و به وجوه ایران تحت هیچ عنوانی دست‌درازی نشود. ۴۵ سال تجربه؛ هردوی این‌ها به اشد وجه اتفاقاً اتفاق افتاد. پس این‌ها از این خوی دست برنمی‌دارند تا همین امروز.
اما این داستان نباید وارونه روایت بشه، نباید به گونه‌ دیگری گفته بشه. این پاسخی بود به آنچه که آن‌ها کردند، و باز هم ادامه داره. مگر حضرت امام نفرمودند: «اگر آمریکا روزی آدم شد...»؟ تعریف چیه از آدم شدن؟ آیا حاضر شده به حاکمیت ملی ما احترام بگذارد؟ به اراده‌ مردم ما احترام بگذارد؟ یا باید دست‌آموزی باشیم؟ یا باید اول مطامع، منافع و خواسته‌های رژیم اسرائیل در منطقه، بعد از اون و چیزی که در تخالف با اون نباشه، ملت ایران؟ اما ملت ایران این بازی رو به هم زد. به گونه‌ دیگری رفتار کرد. تحقیرشون کرد چون تحقیر کرده بودند. اخراجشون کرد چون اراده‌ ملی ما را اخراج کرده بودند. این آن چیزی بود که در سیزده آبان اتفاق افتاد.
و حالا خواندن اون تاریخ، این روزها به ما چه نشون می‌ده؟ همین روزهایی که در یک سال و اندی دو جنگ رو با ما به راه انداختند و خوشبختانه در هر دو جنگ شکست خوردند، و برای اولین بار توسط کشوری که پیش‌تر گمان می‌کردند جزیره‌ ثباته، می‌آیند و می‌روند، آدم می‌آورند و آدم می‌برند، با یک برگ روی کاغذ فریبش می‌دهند، شکست خوردند و به زمین افتادند. این داستانِ مهمیه. می‌خواستند باز هم همون روایت‌های قبل‌تر را ادامه بدهند، اما سیزده آبان رو دقیق نخوانده بودند و ملت ایران رو دقیق نشناخته بودند.
و دوباره در سیزده آبان، چند سال قبل‌ترش که برگردیم، تبعید حضرت امام به ترکیه است. یک روایت می‌خوام بگم؛ مردی که همه‌ این داستان‌ها را به هم زد، مرد الهی بود که وقتی در شصت و اندی سالگی که اون روزها با متر اون روزها به پایان زندگی نزدیکه، وقتی تنها در ترکیه‌ است و فرزندش سید احمد بعدِ دوندگیِ بسیار خودش رو به اونجا می‌رسونه، امام اتاب و خطابش می‌کنه و می‌گه: «مبادا برای اینکه اجازه‌ خروج از کشور گرفته باشی و عملیِ ظلم این دستگاه، امتیازی داده باشی یا نرمشی نشان داده باشی!» این مرد الهی که ممکنه در غربت، در تنهایی، در پیری کشته بشه، اینگونه می‌ایسته. و دو روایت می‌خوام از ایشان که نشان می‌داد مردان الهی چگونه یک داستان رو راهبری می‌کنند.
یکی وقتی که صحبت می‌کردند و می‌گفت: «ما چرا مغرور می‌شویم؟ وقتی یک کت زیبایی به تن می‌کنیم، یک پالتوی بلندی می‌پوشیم، چنان از خودمان بی‌خود می‌شویم گمان می‌کنیم جهان زیر پای ماست. این پشم که در این لباس شماست، پیش‌تر به تن گوسفندی بوده؛ آیا گوسفند غره شد و تفاخر کرده به این؟» نگاه رو ببینید! و دوم، وقتی صحبت بازگشت امامه از تهران، گفتگوهایی می‌شه که «ما در مسیر چنان خواهیم کرد و طاق نصرت چنان خواهد بود و فلان و فلان»، حضرت امام معترض می‌شوند و با تغیر می‌گویند: «مگر می‌خواهید رضاخان را به کشور برگردانید؟ طلبه‌ای بودم که می‌خوام به میان امتم و ملتم برگردم.» بله، با این نگاه بزرگ و الهیاتیه که پیروان شما سیزده آبان را رقم می‌زنند و بعدتر، ۴۷ سال بعد، حماسه‌ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه رو رقم می‌زنند و همین روزها شاهد این روزهای تاریخی هستیم. این داستان رو اگر می‌خواهند روایت کنند، دقیق روایت کنند. هنوز هم انگار ما در سیزده آبان هستیم.


نظرات شما