جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵
خردنامه

از دل قصه‌های کهن/۵

گاهی یک جمله از هزار سکه طلا گران‌تر است

گاهی یک جمله از هزار سکه طلا گران‌تر است
ایران پرسمان - گاهی هوش و شناخت آدم‌ها، از ارزش دارایی‌ها پیشی می‌گیرد؛ حکایت «جنس کمیاب و گران» از شیخ عطار، روایت پیرمردی است که با قدرت کلام، خارهای بی‌ارزش را به گنجی گران‌بها تبدیل کرد.
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - گاهی هوش و شناخت آدم‌ها، از ارزش دارایی‌ها پیشی می‌گیرد؛ حکایت «جنس کمیاب و گران» از شیخ عطار، روایت پیرمردی است که با قدرت کلام، خارهای بی‌ارزش را به گنجی گران‌بها تبدیل کرد.

به گزارش خبرنگار مهر، عطار نیشابوری، شاعر و عارف نامدار قرن ششم هجری، از چهره‌های اثرگذار ادبیات کلاسیک فارسی است. او که در نیشابور به کار عطاری و درمان مردم اشتغال داشت، در کنار فعالیت حرفه‌ای خود، آثاری برجای گذاشت که بخش مهمی از آن‌ها به روایت حکایت‌ها، تجربه‌های انسانی و تأمل درباره زندگی اختصاص دارد. از میان آثار شناخته‌شده او می‌توان به «منطق‌الطیر»، «مصیبت‌نامه» و «الهی‌نامه» اشاره کرد؛ کتاب‌هایی که در آن‌ها قصه، بستری برای بیان اندیشه‌های عرفانی و انسانی است.
در سنت ادبی عطار، حکایت‌ها همیشه قرار نیست به اندرزهای مستقیم و روشن ختم شوند. گاهی شخصیت‌های داستان در موقعیتی ساده قرار می‌گیرند و واکنش آن‌ها، بیش از هر توصیه‌ای، بخشی از پیچیدگی رفتار انسان را آشکار می‌کند. در این روایت‌ها، یک گفت‌وگو، تصمیم یا پاسخ کوتاه می‌تواند زمینه تأملی طولانی‌تر را فراهم کند.
حکایت «جنس کمیاب و گران» نیز از همین جنس است؛ روایتی که با برخورد اتفاقی سلطان محمود غزنوی و پیرمردی خارکن آغاز می‌شود و به معامله‌ای می‌رسد که در ظاهر خنده‌آور است، اما در پس آن، مسئله‌ای جدی‌تر قرار دارد: ارزش واقعی یک چیز را چه کسی و بر چه اساسی تعیین می‌کند؟
پیرمرد داستان نه صاحب کالایی ارزشمند است، نه تاجر سرشناسی که از فنون معامله‌گری آگاهی داشته باشد. سرمایه او چند دسته خار و هیزم است که با زحمت در بیابان جمع کرده و برای فروش به شهر می‌برد. بااین‌حال، هنگامی که فرصت گفت‌وگو با سلطان را پیدا می‌کند، نشان می‌دهد که شناخت موقعیت و توانایی انتخاب کلمات مناسب می‌تواند در شرایطی خاص، ارزش یک کالای معمولی را دگرگون کند.
دیداری که به معامله‌ای عجیب رسید
ماجرا از روزی آغاز می‌شود که سلطان محمود غزنوی همراه امیران و لشکریانش برای شکار به صحرا می‌رود. در میانه شکار، سلطان از همراهان خود دور می‌افتد و به پیرمردی خارکن می‌رسد که برای جابه‌جایی بار هیزمش درمانده شده است.
بار از پشت خر افتاده و پیرمرد، با وجود تلاش فراوان، نمی‌تواند آن را دوباره بر پشت حیوان قرار دهد. سلطان که فرصت را برای کمک کردن مناسب می‌بیند، از اسب پیاده می‌شود و به او در بار زدن هیزم‌ها کمک می‌کند.
در خلال این کار، گفت‌وگویی میان آن دو شکل می‌گیرد. سلطان از پیرمرد می‌پرسد چگونه معمولاً بار سنگین خود را بر پشت خر می‌گذارد و چرا این بار با مشکل روبه‌رو شده است. پیرمرد توضیح می‌دهد که همیشه پیش از بار زدن، زمین را متناسب با کارش آماده می‌کند و خر را در گودالی قرار می‌دهد تا بتواند هیزم‌ها را راحت‌تر بر پشت آن بگذارد؛ اما این بار، اتفاقی پیش‌بینی‌نشده کارش را دشوار کرده است.
سلطان از توضیح او نتیجه می‌گیرد که هر کاری به حساب و برنامه نیاز دارد، هرچند گاهی اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که از پیش نمی‌توان آن‌ها را پیش‌بینی کرد.
پیرمرد اما پاسخی می‌دهد که گفت‌وگو را از یک صحبت معمولی فراتر می‌برد. او معتقد است آنچه اتفاق می‌افتد، از حساب و حکمتی برخوردار است که انسان ممکن است از آن آگاه نباشد. شاید همین افتادن بار سبب شده باشد که کسی به کمک او بیاید و ثواب یاری رساندن به دیگری را به دست آورد.
این پاسخ به مذاق سلطان خوش می‌آید. او با پیرمرد خداحافظی می‌کند، اما در ذهنش نقشه‌ای شکل می‌گیرد تا بار دیگر با او روبه‌رو شود و این بار، بزرگواری و قدرت خود را به رخ بکشد.
وقتی راه‌های بسته، مسیر معامله را باز می‌کنند
سلطان به قرارگاه بازمی‌گردد و به سربازان دستور می‌دهد راه‌های عبور پیرمرد را ببندند، به‌گونه‌ای که او ناچار شود از مقابل خیمه سلطان عبور کند.
لشکریان فرمان را اجرا می‌کنند. پیرمرد که با خر و بار هیزمش راهی شهر است، در هر مسیر با سربازی روبه‌رو می‌شود که عبور از آن را ممنوع اعلام می‌کند. او ناچار مسیرش را تغییر می‌دهد، اما در راه بعدی نیز با همان مانع مواجه می‌شود.
پیرمرد کم‌کم کلافه می‌شود. نمی‌فهمد چرا تمام راه‌ها بسته شده‌اند و چگونه قرار است به مقصد برسد. سرانجام، یکی از سربازان راهی را به او نشان می‌دهد که از کنار خیمه سلطان می‌گذرد و ظاهراً تنها مسیر باقی‌مانده است.
پیرمرد با نارضایتی به راه می‌افتد. او تصور می‌کند با لشکری روبه‌روست که بی‌دلیل مردم را به زحمت می‌اندازد، اما چاره‌ای جز ادامه مسیر ندارد. وقتی به قرارگاه نزدیک می‌شود، جمعی از سواران و خیمه سلطان را می‌بیند و اندکی نگران می‌شود.
در این لحظه، چهره آشنایی توجهش را جلب می‌کند. مردی که زیر سایبان نشسته، همان جوانی است که پیش‌تر برای بار زدن هیزم به او کمک کرده بود؛ اما حالا می‌فهمد که آن جوان، خود سلطان محمود بوده است.
پیرمرد از این کشف شرمنده می‌شود. او که پیش‌تر بی‌تکلف با سلطان سخن گفته و از او کمک گرفته بود، اکنون خود را در برابر پادشاهی می‌بیند که صاحب قدرت و ثروت است.
سلطان اما به‌جای آنکه ماجرای گذشته را پیش بکشد، گفت‌وگو را از سر می‌گیرد و از پیرمرد می‌پرسد در صحرا چه می‌کند. پیرمرد توضیح می‌دهد که کارش جمع‌آوری خار و هیزم و فروش آن در شهر است؛ کاری که با درآمد اندکش زندگی خود را می‌گذراند.
سلطان پیشنهاد می‌کند بار هیزمش را بخرد. پیرمرد ابتدا می‌گوید که این هیزم‌ها شاید به کار سلطان نیایند، اما وقتی اصرار او را می‌بیند، باید قیمتی برای کالاهایش تعیین کند.
هزار سکه برای چند دسته خار!
پیرمرد در پاسخ به درخواست سلطان، قیمت بار هیزم را هزار سکه طلا اعلام می‌کند. یکی از امیران لشکر که از شنیدن این مبلغ شگفت‌زده شده، به اعتراض می‌گوید که مگر در این صحرا خار و هیزم آن‌قدر کمیاب است که چنین قیمت گزافی داشته باشد؟
پاسخ پیرمرد، نقطه عطف حکایت است: «در این صحرا هیزم کمیاب و گران نیست، اما مشتری به این خوبی کمیاب است و شاه گران است.»
او با همین جمله، نگاه حاضران را از خود کالا به موقعیتی که در آن قرار گرفته‌اند تغییر می‌دهد. پیرمرد نمی‌گوید هیزم‌هایش کیفیتی استثنایی دارند یا در تمام بیابان تنها بار موجود هستند؛ بلکه ارزش پیشنهادی خود را به مشتری پیوند می‌زند. او می‌داند طرف معامله‌اش مردی معمولی نیست، بلکه پادشاهی است که برای نشان دادن بزرگواری خود پیش‌قدم شده است.
سلطان محمود از پاسخ پیرمرد خوشش می‌آید و اعلام می‌کند که بار هیزم را به دو هزار سکه طلا می‌خرد. پول به پیرمرد داده می‌شود و او برای رفتن آماده می‌شود، اما سلطان از او دعوت می‌کند تا در کنار لشکریان ناهار بخورد.
در نگاه نخست، معامله تمام شده است. پیرمرد بار هیزم خود را فروخته و مبلغی بسیار بیشتر از ارزش معمول آن به دست آورده است. بااین‌حال، گفت‌وگوی اصلی هنوز ادامه دارد. یکی از امیران پس از ناهار به پیرمرد می‌گوید که با یک پاسخ شیرین و زیرکانه توانسته هیزم‌هایش را به قیمت خوبی بفروشد؛ آن هم در بیابانی که خار و هیزم در آن فراوان است.
پیرمرد در جواب، جمله‌ای می‌گوید که ماجرا را به سطح دیگری می‌برد: او توضیح می‌دهد که اگر محتاج نبود، این بار را ارزان فروخته است؛ زیرا در چهل سال خارکنی، هرگز خاری ندیده که دست سلطان محمود به آن رسیده باشد. از نظر او، همین ویژگی سبب می‌شود که بار هیزم ارزشی به‌مراتب بیشتر داشته باشد و قیمت واقعی آن کمتر از ده هزار سکه نباشد.
سلطان که بار دیگر از حاضرجوابی پیرمرد به وجد آمده، دستور می‌دهد باقی پول نیز به او پرداخت شود. امیران لشکر هم که از توانایی او در پاسخ‌گویی تعجب کرده‌اند، هرکدام هدیه‌ای به او می‌دهند. بدین‌ترتیب، پیرمردی که با باری از خار راهی شهر شده بود، با کیسه‌ای پر از پول به خانه بازمی‌گردد.
کالای ارزان، مشتری گران؛ ارزش از کجا می‌آید؟
یکی از جذابیت‌های این حکایت، فاصله میان ارزش ظاهری کالا و مبلغی است که برای آن پرداخت می‌شود. خار و هیزم در بیابان فراوان است و به‌خودی‌خود کالایی کمیاب به شمار نمی‌رود. پیرمرد نیز هیچ ادعایی درباره کیفیت ویژه یا ویژگی خارق‌العاده بار خود مطرح نمی‌کند. آنچه معامله را از شکل معمول خارج می‌کند، موقعیت خاص خریدار و انگیزه او برای خرید است.
سلطان محمود در این داستان تنها به دنبال تهیه هیزم نیست. او ابتدا به پیرمرد کمک کرده و سپس برای آنکه بزرگواری خود را نشان دهد، شرایطی فراهم کرده است تا دوباره با او روبه‌رو شود. در واقع، خرید هیزم بخشی از موقعیتی است که سلطان برای نمایش بخشندگی خود ساخته است.
پیرمرد نیز این موقعیت را به‌خوبی تشخیص می‌دهد. او متوجه می‌شود که با مشتری‌ای روبه‌روست که توانایی پرداخت مبلغی فراتر از قیمت معمول را دارد و از شنیدن پاسخ‌های هوشمندانه لذت می‌برد. بنابراین، به‌جای آنکه صرفاً درباره مقدار هیزم و قیمت متعارف آن صحبت کند، گفت‌وگو را به ویژگی منحصربه‌فرد خریدار پیوند می‌زند.
در اینجا، ارزش کالا دیگر فقط به خود کالا وابسته نیست؛ موقعیت معامله، ویژگی‌های خریدار و معنایی که او برای خرید قائل است نیز در تعیین مبلغ نقش دارند.
البته این موضوع به آن معنا نیست که هر کالای بی‌ارزشی را می‌توان با چند جمله گران فروخت یا قیمت‌گذاری صرفاً به مهارت زبانی وابسته است. حکایت در موقعیتی خاص اتفاق می‌افتد و موفقیت پیرمرد به شناخت درست همان موقعیت بستگی دارد. اگر خریدار دیگری با انگیزه‌ای متفاوت روبه‌رویش قرار می‌گرفت، شاید نتیجه معامله نیز به همین شکل رقم نمی‌خورد.
قدرت کلام؛ هوشمندی یا شیرین‌زبانی؟
در پایان حکایت، سلطان ارزش پاسخ‌های پیرمرد را حتی بیشتر از باری می‌داند که خریده است. این واکنش نشان می‌دهد که در روایت، آنچه توجه پادشاه را جلب می‌کند، صرفاً درخواست مبلغ بالا نیست؛ بلکه توانایی پیرمرد در ارائه پاسخی است که هم زیرکانه است و هم با موقعیت تناسب دارد.
بااین‌حال، می‌توان میان هوشمندی و شیرین‌زبانی تفاوت گذاشت. شیرین‌زبانی ممکن است به معنای استفاده از کلمات دلنشین برای جلب رضایت دیگری باشد؛ اما هوشمندی زمانی آشکار می‌شود که فرد بتواند شرایط را درست بخواند، انگیزه‌های طرف مقابل را بشناسد و در لحظه مناسب، پاسخی متناسب ارائه دهد.
پیرمرد خارکن در این حکایت، هر دو ویژگی را به کار می‌گیرد. او هم می‌تواند با جمله‌ای کوتاه سلطان را خوشحال کند و هم می‌داند در چه زمانی باید قیمت پیشنهادی خود را مطرح کند. اگر تنها به تعریف و تمجید از سلطان بسنده می‌کرد، شاید چنین نتیجه‌ای به دست نمی‌آورد. نکته اصلی، ترکیب زبان و شناخت موقعیت است.
از سوی دیگر، داستان نشان می‌دهد که قدرت کلام همیشه در اختیار صاحبان مقام و ثروت نیست. گاهی فردی که در ساختار اجتماعی جایگاه پایین‌تری دارد، به دلیل شناخت بهتر موقعیت می‌تواند بر روند گفت‌وگو اثر بگذارد. پیرمرد نه نیروی نظامی دارد، نه ثروت و نه نفوذ سیاسی؛ اما در محدوده همان گفت‌وگو، ابتکار عمل را به دست می‌گیرد.
این نکته، یکی از جنبه‌های قابل تأمل حکایت است: توانایی سخن گفتن و تشخیص موقعیت می‌تواند به فرد کمک کند تا در شرایطی نابرابر نیز از فرصت‌های موجود بهره ببرد.
منبع:
جلد ششم «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»/ مهدی آذریزدی/ انتشارات امیرکبیر

ایران پرسمان



نظرات شما