دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵
خردنامه

با طنزپردازان / ۲۶

این شاعر با فقر هم شوخی داشت!

این شاعر با فقر هم شوخی داشت!
ایران پرسمان - سید غلامرضا روحانی، مشهور به «اجنه»، طنزپردازی بود که با قلمی آمیخته به طنزِ عامیانه، نبض جامعه را در دست گرفت و با خلق ترانه‌هایی ماندگار، به شاعرِ مشکلات مردم بدل شد.
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - سید غلامرضا روحانی، مشهور به «اجنه»، طنزپردازی بود که با قلمی آمیخته به طنزِ عامیانه، نبض جامعه را در دست گرفت و با خلق ترانه‌هایی ماندگار، به شاعرِ مشکلات مردم بدل شد.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: جمال‌زاده در مقدمه‌ای که برای کتاب او نوشته است، می‌گوید: «بین فکاهیات و نوشته‌های جلف و سبک و هرزه جدا باید تمیز قائل شد!» و این را می‌توان دلیل ماندگاری و فراگیری اشعار طنز سید غلامرضا روحانی دانست.
در تاریخ ادبیات معاصر ایران، طنز تنها ابزاری برای خنده و سرگرمی نبوده است، بلکه سلاحی برنده در دستانِ هنرمندانی بوده که دردهایِ مزمنِ جامعه را با زبانِ نیش‌وکنایه روایت می‌کردند. در این میان، نام «سید غلامرضا روحانی» ملقب به «اجنه»، همچون ستاره‌ای در آسمان فکاهی‌سراییِ مردمی می‌درخشد. او که از سوی محمدعلی جمال‌زاده به عنوان «رئیس طایفه فکاهی‌سرایان» لقب گرفت، توانست با عبور از چارچوب‌های سخت و رسمیِ ادبیات کلاسیک، به درونِ کوچه‌وبازار نفوذ کند و زبانِ مردمِ عادی را به زبانِ شعر و مطبوعات تبدیل سازد.
سید غلامرضا روحانی در ۲۱ اردیبهشت ۱۲۷۶ خورشیدی در مشهد چشم به جهان گشود. اگرچه پیوندِ او با خاکِ خراسان و معنویتِ آن دیار همواره در ضمیرش باقی ماند، اما تقدیر، فعالیت‌های حرفه‌ای و حیاتِ ادبی او را به تهرانِ پرهیاهو پیوند زد. تهرانِ آن دوران، بستری بود برای تحولاتِ عمیق سیاسی و اجتماعی؛ فضایی که برای یک ناظرِ تیزبین، همچون روحانی، فرصتی طلایی برای تحلیلِ وضعیتِ معیشتی و فرهنگیِ مردم فراهم می‌آورد.

ایران پرسمان

هیئت تحریریه مجله توفیق در اواخر دهه ۴۰
تصویر غلامرضا روحانی در ردیف سوم قابل مشاهده است
ورودِ او به محافل ادبی از سنین نوجوانی (۱۲ سالگی) نشان از ذوقِ سرشار و روحِ ناآرامِ او داشت. او در عصری قلم زد که مطبوعات به عنوان رکن چهارم دموکراسی در ایران، هنوز در مرحله گذار بودند. روحانی به‌تدریج توانست با حضور در روزنامه‌ها و مجلاتِ فکاهیِ وقت، جایگاهِ خود را به عنوان صدایی متفاوت و دلسوز تثبیت کند. این فعالیتِ مستمر تا آخرین روزهای حیاتش در ۸ شهریور ۱۳۶۴ در تهران ادامه یافت و او را به یکی از پرکارترین شاعرانِ دورانِ خود تبدیل کرد.
قلمی به وسعتِ کوچه و بازار، میراثی که ضرب‌المثل شد
آنچه روحانی را از دیگر طنزپردازانِ هم‌عصرش متمایز می‌ساخت، نه تنها مهارت در سرودن، که زبان‌شناسیِ غریزی او بود. او با بهره‌گیری از عناصر زبانِ گفتار، ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحاتِ رایج، طنزی آفرید که نه تنها برای خواص، بلکه برای عامه مردم نیز ملموس و قابل‌درک بود. روحانی به‌خوبی دریافته بود که برای نقدِ نابسامانی‌هایِ معیشتی و دردهایِ اقتصادیِ طبقاتِ فرودست، نمی‌توان به واژگانِ ثقیلِ دیوانی متوسل شد.
از این‌رو، اشعارِ او به نوعی موزه‌ زنده‌ دورانِ پهلوی اول و دوم تبدیل شد؛ جایی که تیپ‌هایِ اجتماعیِ آن روزگار، از کارمندانِ دون‌پایه گرفته تا بازاریان و مردمِ کوچه و خیابان، در ابیاتِ او جان می‌گیرند. این رویکرد باعث شد تا برخی از پژوهشگران، او را «شاعرِ مشکلاتِ مردم» بنامند؛ عنوانی که گویایِ پیوندِ ناگسستنیِ او با دردهایِ جامعه است. اوجِ هنرِ روحانی در خلقِ مفاهیمی بود که مرزِ شعر را شکستند و به ضرب‌المثل‌هایِ روزمره بدل شدند. این بزرگ‌ترین دستاوردِ یک شاعر است که سخن‌اش چنان در دهانِ مردم جاری شود که خاستگاهِ آن به فراموشی سپرده شود، اما خودِ عبارت باقی بماند.
عبارت‌هایی چون «ماشین مشدی ممدلی، نه بوق داره نه صندلی» نه تنها یک قطعه طنز، که استعاره‌ای از ناکارآمدی و تظاهر در ساختارهایِ اجتماعی و مدیریتی است. همچنین «حلوای تن‌تنانی، تا نخوری ندانی» به عنوان یک حکمتِ عامیانه، نشان از درکِ عمیقِ او از تجربیاتِ زیسته و ضرورتِ درکِ مستقیمِ وقایع دارد. او با ساده‌سازیِ پیچیده‌ترین مسائلِ اجتماعی در قالبِ وزن و قافیه، توانست آموزه‌هایی عمیق را در ذهنِ مخاطبِ عام حک کند.
آثار و جایگاهِ مکتوب در تاریخِ اجتماعی
کتاب‌شناسیِ روحانی، سندی بر عمقِ فعالیتِ اوست. مجموعه «طلیعه فکاهیات روحانی» (۱۳۱۳) نخستین گامِ جدی او در ثبتِ این آثار بود. اما آنچه جایگاهِ او را تثبیت کرد، «کلیات اشعار و فکاهیات روحانی» بود که با هزاران بیت، تصویری جامع از جهان‌بینیِ او ارائه می‌داد.
اگر امروز محققانِ علومِ اجتماعی و زبان‌شناسی به آثارِ او مراجعه می‌کنند، نه فقط برای لذتِ ادبی، بلکه برای یافتنِ ردِپایِ اصطلاحات، فرهنگِ عامه و سبکِ زندگیِ طبقاتِ مختلف در آن دوران است. این آثار، آینه‌ای است که نه‌تنها نقدِ سیاسیِ پنهان در لفافه‌ی طنز را نشان می‌دهد، بلکه تاریخِ نانوشته‌یِ ایران در سده‌یِ چهاردهم را روایت می‌کند. شعر ماشین مشدی ممدلی او تبدیل به ترانه ای مردمی شد که بارها و بارها خوانده و شنیده شده است:
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
این اتولی که من میگم، فورد قدیم لاریه
رفتنِ توی این اتول، باعث شرمساریه
نه بابِ کورس شهریه، نه قابل سواریه
بار کشیده بس که از، قزوین و رشت و انزلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
ماشین مشدی ممدلی، صندلیاش فنر داره
بلیت‌فروش مشدی و شوفُر بی هنر داره
بهر مسافرینِ خود، زحمت و دردسر داره
رفتن با اتول بود، باعث کوری و شلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
مسافر از بوی اتول، تا می‌شینه کسل می‌شه
از متلک شنیدن و بورشدن خجل می‌شه
بس که فشار به او میاد، دچار دردِ دل می‌شه
پاره شود لباس اگر، گیر کند به صندلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
این اتولی که از قفس، تنگ‌تر و کوچیک‌تره
جای چهل مسافر، گنده و چاق و لاغره
شوفره بس که ناشیه، اتول همیشه پنچره
راه نرفته درمی‌ره، لاستیکِ چرخِ اوّلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
این اتولِ شکسته از، سیستم قدیمیه
تایر اون قراضه و پیستون اون لحیمیه
شوفره دائماً پیِ لوده‌گری و لیمیه
سربالایی نمی‌کشه، مگر با خیلی معطلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
روحانی تنها به مسائلِ اقتصادی نمی‌پرداخت؛ نگاهِ تیزبینِ او به «آفت‌هایِ اخلاقی» نیز دوخته شده بود. در نقدهایی که بر تظاهر به درویشی یا خودنمایی‌هایِ اجتماعی داشت، با زبانی تند و گزنده اما ادیبانه، ماسک از چهره‌یِ ریاکاران برمی‌داشت. بیتِ «افاده‌ها طبق‌طبق، سگ‌ها به دورش وق‌ و وق» شاهدی است بر نقدِ صریحِ او نسبت به تکبر و نمایشِ پوچِ قدرت و ثروت که همواره گریبان‌گیرِ بخش‌هایی از طبقاتِ اجتماعی بوده است. این شعر او اشاره به فاصله طبقاتی جامعه ایران آن روزگار دارد:
باز ماه دی و سرمای زمستان آمد
شب یلدا شد و پاییز به پایان آمد
میوه از بهر شب چله فراوان آمد
مفلس از داغ فسنجان به لبش جان آمد
بزم سور است مهیا و بخاری علم است
اغنیا را ز شب تار فقیران چه غم است؟
پرتقال آمد و موز آمد و ازگیل و انار
سیب و نارنگی و لیمو و گلابی و خیار
هندوانه به میان آمد و آجیل آچار
خوش بساطی است ولی حیف که در این شب تار
بینوا در هوس شلغم و آش کلم است
اغنیا را ز شب تار فقیران چه غم است؟
مفلسا، سور اگر گشته مهیا به تو چه؟
شادی و عیش و خوشی در شب یلدا به تو چه؟
مرغ بریان و فسنجان و مُسمّا به تو چه؟
آخرت از تو بُود! عشرت دنیا به تو چه؟
مطبخ خلد برین بهر تو پُر دود و دم است
اغنیا را ز شب تار فقیران چه غم است
سیر را از شکم گشنه نباشد خبری
نرسد هیچ ز سرما به وجودش خطری
ای که از راه خطا در پی سیمی و زری
نام نیک ار نخری، فاش بگو پس چه خری؟
نسبت خر ندهم بر تو که بر خر ستم است!
اغنیا را ز شب تار فقیران چه غم است؟
خر شریف است و خران فایده بخشند بسی
کس ندیده که کند هیچ خری بد به کسی
هرچه عرعر کند او را نبود دادرسی
نه هوایی به سرش هست و نه در دل هوسی
نه نگاهش به سوی سفره هر محتشم است
اغنیا را ز شب تار فقیران چه غم است؟
او در شعری به نام «ترک اشیای تجملی» از مصرف‌گرایی بی‌قاعده جامعه تازه به دوران رسیده آن روزگار نالیده و اینطور می‌سراید:
مردم ایران شدند تا به تجمل دچار
نماند سرمایه ها، در کف سرمایه دار
کنون بود، اقتصاد به حالت احتضار
مگر شفائی دهد. حضرت پروردگار
خالق شمس و قمر صانع لیل ونهار
*
اینهمه اشیاء لوکس که می رسد از فرنگ
عروسک جورجور، جقجقه رنگ رنگ
پس آنگه اندر عوض، ز مملکت بی‌درنگ
قِران رود مُشت مُشت، لیره رود چنگ چنگ
نقره رود کوه کوه، طلا رود بار بار
*
تمام سرمایه ها رفته به باد فنا
زحمت دهقان هدر، کوشش تاجر هبا
به فقر و ذلت شده، مملکتی مبتلا
مردم دیگر غنی، ملت ایران گدا
نه قطره ای آبرو، ته ذره‌ای اعتبار
*
در سر زنها بود، هوای اشیاء لوکس
نمی‌خرند این گروه، سوای اشیاء لوکس
مردان جان را کنند، فدای اشیاء لوکس
شده فقیر و غنی، گدای اشیاء لوکس
زهی جنون و سفه، زهی زیان و خسار
*
مردم ایران اگر، ترک تجمل کنند
ز اقتصاد وطن، رفع تزلزل کنند
ذلت و درماندگی خود نه تحمل کنند
رو به ترقی نهند، ورنه تنزل کنند
شوند یکسر ذلیل، خوار و سیه روزگار
در نمونه‌ای دیگر، «گفتگویِ دختر با پدر»، او فقر را نه با شعار، که با تصویرسازیِ دردمندانه از محیطِ خانه به نمایش می‌گذارد. او با ترسیمِ خانه‌ای که در آن «نفت برای چراغ» یا «روغن برای اشکنه» یافت نمی‌شود، خواننده را با واقعیتِ تلخِ معیشتیِ آن روزگار مواجه می‌کند و در عین حال، با تاکید بر عزتِ نفس و دوری از «مکر و حیله»، پایه‌هایِ اخلاقیِ نگاهِ خود را تبیین می‌نماید.

ایران پرسمان


در شعر «سه پلشک آید و...» هم میتوان نزدیکی او به مردم عادی جامعه و تسلطش بر زبان را دید:
سه پلشک آید و زن زاید و میهمان برسد
عمه از قم برسد، خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عمقلی برسد از تبریز
نامه‌ رحلت دائی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده، پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هم بلایی به زمین می‌رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده‌ بی سر و سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده‌ گریان آید
وز پی‌اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد؟
کرده تعقیب ز هر سوی، طلبکار مرا
ترسم آخر که ازین غم به لبم جان برسد
گاه از آن محکمه آید پی جلبم مأمور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
من دراین کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه، چون غول بیابان برسد
پول خواهند ز من، من که ندارم یک غاز
هر که خواهد برسد، این برسد، آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و «روحانی» گفت
سه پلشک آید و زن زاید و میهمان برسد...
پیوندی میان گذشته و آینده
یادکردِ ملک‌الشعرای بهار از روحانی در کنارِ نام‌آورانی چون ایرج میرزا و نسیم شمال، نشان‌دهنده جایگاهِ تثبیت‌شده‌یِ او در منظومه‌یِ ادبیِ ایران است. جمال‌زاده، با آن هوشِ سرشار، به‌درستی او را «رئیس طایفه فکاهی‌سرایان» نامید؛ چرا که روحانی توانست طنز را از حصارهایِ درباری و محفلی خارج کرده و به متنِ زندگیِ مردم وارد کند.
امروز، بازخوانیِ آثارِ سید غلامرضا روحانی (اجنه)، تنها سفری به گذشته نیست؛ بلکه مروری است بر کارکردِ ادبیاتِ مردمی در بازتابِ واقعیت‌هایِ تلخ و شیرینِ حیاتِ اجتماعی ایران، از دوران قاجار و پهلوی اول و دوم، تا سال‌های نخستین استقرار جمهوری اسلامی ایران.
روحانی نشان داد چگونه می‌توان با زبانی ساده، نگاهی ژرف به جهان داشت و چگونه می‌توان «رئیسِ طایفه‌ای» بود که نامش در هیچ دیوانِ رسمیِ حکومتی نیست، اما در سینه و زبانِ مردمِ این سرزمین، تا ابد زنده خواهد ماند. میراثِ روحانی، یادآورِ این نکته است که ادبیاتِ اصیل، آن‌گاه که با دردهایِ مردم گره می‌خورد، از فرسایشِ زمان در امان می‌ماند و چون ضرب‌المثلی در تاریخ جاری می‌شود.


نظرات شما