دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
خردنامه

اسباب‌بازی نباید صرفاً با پوسته فرهنگی ساخته شود

اسباب‌بازی نباید صرفاً با پوسته فرهنگی ساخته شود
ایران پرسمان - پژوهشگر اسباب‌بازی گفت: کالای فرهنگی زمانی اصیل و ماندگار خواهد بود که از دل ادراک و پردازش یک نظام معنایی بومی و متناسب با نیازهای معاصر شکل بگیرد؛ نه آنکه صرفاً با استفاده از نمادها و نقش
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - پژوهشگر اسباب‌بازی گفت: کالای فرهنگی زمانی اصیل و ماندگار خواهد بود که از دل ادراک و پردازش یک نظام معنایی بومی و متناسب با نیازهای معاصر شکل بگیرد؛ نه آنکه صرفاً با استفاده از نمادها و نقش

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، مائده سادات مرویان حسینی: در سال‌های اخیر، تولید کالاهای فرهنگی برای کودکان، به‌ویژه در حوزه اسباب‌بازی بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. بسیاری از تولیدکنندگان تلاش می‌کنند با استفاده از نشانه‌ها و نمادهای ایرانی، شخصیت‌های تاریخی و نقش‌مایه‌های سنتی محصولی با هویت فرهنگی تولید کنند. با این حال، این پرسش همچنان مطرح است که آیا صرف استفاده از چنین عناصری می‌تواند یک اسباب‌بازی را به یک کالای فرهنگی تبدیل کند؟ فرهنگی بودن یک محصول تنها به آنچه در ظاهر آن دیده می‌شود، محدود نیست. ممکن است یک اسباب‌بازی از نظر ظاهری سرشار از نمادهای ایرانی باشد، اما این عناصر هیچ ارتباطی با شیوه بازی، کارکرد، روایت یا تجربه‌ای که کودک از محصول به دست می‌آورد، نداشته باشند. در مقابل، زمانی می‌توان از یک کالای فرهنگی صحبت کرد که عناصر فرهنگی در منطق طراحی و کارکرد آن حضور داشته باشند و کودک بتواند این ارتباط را در جریان بازی تجربه کند.
این موضوع زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم اسباب‌بازی تنها یک وسیله برای سرگرمی نیست و می‌تواند بر تخیل، شیوه تعامل، یادگیری و تجربه کودک اثر بگذارد. بنابراین اگر قرار است یک اسباب‌بازی با هویت فرهنگی تولید شود، لازم است میان آنچه در ظاهر محصول دیده می‌شود و آنچه کودک در هنگام بازی تجربه می‌کند، ارتباطی واقعی وجود داشته باشد. از سوی دیگر، ریشه‌دار بودن یک محصول فرهنگی به معنای بازگشت صرف به گذشته نیست. کودک امروز در شرایطی متفاوت از نسل‌های گذشته زندگی می‌کند و نیازها، علایق و شیوه بازی او نیز تغییر کرده است. به همین دلیل، تولید اسباب‌بازی فرهنگی نیازمند پیدا کردن راهی برای ارتباط میان میراث فرهنگی و زندگی امروز است، ارتباطی که نه به حذف ریشه‌های فرهنگی منجر شود و نه محصول را به بازتولید ساده عناصر سنتی محدود کند. در همین راستا، این پرسش‌ها مطرح می‌شود که نقش طراح در شکل‌گیری یک کالای فرهنگی چیست؟ و چگونه می‌توان اسباب‌بازی‌ ساخت که هم با نیازهای کودک امروز هماهنگ باشد و هم از فرهنگ و پیشینه خود فاصله نگیرد؟ برای بررسی این موضوع با صمد خطیبی، پژوهشگر حوزه اسباب‌بازی، به گفت‌وگو نشستیم.
* بسیاری از تولیدکنندگان فکر می‌کنند صرفاً با استفاده از نقوش بومی، شخصیت‌های تاریخی یا بازتولید سنتی بازی‌های قدیمی، کالای فرهنگی خلق کرده‌اند. به نظر شما این تصویر بیرونی تا چه حد با تعریف اصیل کالای فرهنگی فاصله دارد؟
پیش از پاسخ به این پرسش مهم، می‌خواهم دعوت کنم تا روی چند عبارت مکث کنیم: اصالت، فرهنگ، کالای فرهنگی. تعریفی که از این مفاهیم داریم می‌تواند نتیجه و محصولات متفاوتی را ایجاد کند. یکی از مهمترین عناصر پیونددهنده این سه مفهوم «زمان» است. به ویژه وقتی در چارچوب تمدنی کهن مانند ایران به این مفاهیم نگاه کنیم، اهمیت این مفاهیم بیشتر نمایان می‌شود. در واقع پدیده‌ای که نتواند در محور زمان ماندگار باشد انگار نتوانسته وظیفه اصلی خود را در قیاس با معیارهای جاری در این بستر فرهنگ محقق کند و این در ناخودآگاه فرهنگی ما به عنوان یک سخت‌افزار نصب و نهادینه شده است، حتی اگر به واسطه گسترش رسانه‌های اجتماعی چندان به وجودش خودآگاه نباشیم. آن چیزی که از مشاهده تولیدات این سال‌ها به چشم می‌آید، در تمام حیطه‌های متنوعی که به شکلی با مقولهٔٔ تألیف یا طراحی ارتباط دارند، از بازی و اسباب‌بازی و کتاب تا معماری، طراحی لباس، طراحی صنعتی و حتی تولیدات رسانه‌ای مانند فیلم و سریال‌های متنوع (علیرغم کمیت بالا در جریان‌های اصلی و فراگیر)، بیشتر با نوعی مواجهه سطحی و دم‌دستی با مقوله فرهنگ مواجه می‌شویم؛ به صورتی‌که حتی با دستیابی به میزان قابل قبولی از فروش کوتاه‌مدت، بازه زمانی ماندگاری این محصولات بسیار کوتاه شده است.
بی‌راه نیست اگر بگویم جریان متعارف طراحی، تولید و عرضه کالاهای فرهنگی کماکان از نوعی سوءتفاهم بنیادین درباره‌ خودِ مفهوم «فرهنگ» رنج می‌برد. به ویژه در سال‌های اخیر با رواج ابزارهای هوش مصنوعی این سوء تفاهم بیشتر به چشم می‌آید. وقتی یک تولیدکننده فرش ماشینی نقش‌مایه‌هایی از تخت‌جمشید یا کاشی‌کاری‌های اصفهان را بدون توجه به منطق درونی آن نقش‌مایه‌ها با کمک ابزارهای هوش مصنوعی پردازش می‌کند و روی فرش پیاده‌سازی می‌کند، در واقع فرهنگ را صرفاً به‌عنوان یک پوسته‌ گرافیکی به کار برده، نه به‌عنوان فرآیندی منتج از یک منطق درونی. کالای فرهنگی اصیل باید از دلِ یک نظام معنایی بومی و درعین‌حال معاصر بیرون بیاید. وقتی این اتفاق نمی‌افتد، با محصولی مواجه می‌شویم که همان منطق الگوریتم‌های اینستاگرامی را بازنمایی می‌کند: جلب توجه آنی، با تاریخ مصرفی بسیار کوتاه. اثر این طرز فکر کوتاه‌مدت و هیجانی در هر حیطه‌ای پیداست؛ از معماری «باب روز» در خانه‌سازی و مراکز خرید تا اسباب‌بازی‌ها و کالاهای فرهنگی دیگر.
* کالایی که فقط لباس فرهنگ را به تن دارد، چه تفاوتی با کالایی دارد که واقعاً هویت فرهنگی را در ساختار بازی یا روایت خود گنجانده است؟ این مرز را کجا باید جست‌وجو کرد؟
این مرز را باید در کارکرد آن شیء جستجو کرد، نه در ظاهر آن. به بیان دیگر باید دید اگر نمادهای بومی را از یک پدیده‌ای که آن را فرهنگی می‌دانیم حذف کنیم، آیا آن پدیده کماکان عملکرد خود را خواهد داشت یا دچار اختلال جدی می‌شود؟ اگر با حذف نقش‌ونگار سنتی از یک پازل در عملکرد آن بحران خاصی رخ ندهد، نشانه آن است که آن لایه به ظاهر فرهنگی با منطق درونی آن بازی ممزوج نشده است. اما هنگامی که طراح در کنار ظاهر یک پدیده به عمق و تار و پود آن نیز بپردازد. قوانین، مکانیزم‌ها، فرآیندها، نحوه تعامل و منطق روایت می‌تواند از دل یک بازی سنتی و آشنا (به طور مثال گل یا پوچ) به خوانشی معاصر برسد که با مخاطب امروز ارتباطی زنده و پویا بسازد. آنگاه حتی با طراحی بصری کمینه (مینیمال) و بدون اسراف در نمادهای کلاسیک، هویت فرهنگی در ساختاری منسجم جریان پیدا می‌کند.
* در داوری‌هایی که در جایزه فیروزه داشته‌اید، آیا محصولاتی بوده که علی‌رغم دوری از نمادهای کلاسیک، توانسته باشند جوهره فرهنگی، مانند سبک زندگی یا جهان‌بینی ایرانی، را به کودک منتقل کنند؟
بله، در موارد معدودی در برخی آثار سطوحی از ارتباط با عناصر فرهنگی وجود داشته است. در واقع تلاشی که در دوره‌های مختلف جایزه فیروزه در جریان بوده بر همین مبنا بوده، و صد البته که نیاز به به‌روزرسانی و بازنگری، باید همواره جزء لاینفک این امور فرهنگی باشد. اما مساله این است که شناسایی یک جریان فرهنگی پویا با چند اثر معدود مقدور نمی‌شود و این موضوع نیاز به سیاست‌گذاری‌های کلان با نگاهی بلندمدت، جامع و عمیق دارد. واقعیت این است که در صنایع فرهنگی‌مان هنوز شاهد جریانی پویا و منسجم نیستیم که ضمن درک عمیق از صورت‌مساله‌های پیچیده فرهنگی و آن جوهره مورد اشاره در پرسش شما، توانسته باشد به خروجی‌هایی معاصر و به صورتی پیوسته و مستمر برسد. این مسأله نیاز به آسیب‌شناسی عمیق و عملگرایی توأمان دارد که مستلزم مسئولیت‌پذیری و مشارکت موثر دستگاه‌های آموزشی، فرهنگی و رسانه‌ای در آن است. شاید مهمترین کارکرد جوایزی مانند فیروزه، تلاش برای جلب توجه به این حیطه‌های حیاتی فرهنگی است.
* بزرگ‌ترین شکافی که بین ایده فرهنگی تولیدکننده و دریافت واقعی کودک از بازی دیده‌اید چیست؟ چرا گاهی محصولی که از نظر ما فرهنگی است، در دستان کودک به یک اسباب‌بازی معمولی تبدیل می‌شود؟
این شکاف معمولاً ناشی از همان عدم درک منطق درونی عناصر فرهنگی و پیاده‌سازی آن در طراحی اشیاء است که بالاتر ذکر شد. واقعیت این است که تداخل نقش تولیدکننده و طراح در صنعت اسباب‌بازی یکی از اصلی‌ترین دلایل ایجاد این چالش‌ها و عدم رفع آن‌هاست. طبیعت کار تولید، ارجح دانستن تکنیک ساخت و مواد است؛ در حالی‌که طراحان، به دلیل ماهیت اصلی کار طراحی، شیوه‌های فهم و درک صورت‌مساله‌های پیچیده فرهنگی، انسانی و رفتاری را آموزش می‌بینند. تولیدکننده اسباب‌بازی باید در نظر داشته باشد که کودک با نمادها بازی نمی‌کند، بلکه با اسباب‌بازی به مثابه یک کلِ به‌هم‌پیوسته از لایه‌های گوناگون معنایی و عملکردی مواجه می‌شود. کودک اهمیتی نمی‌دهد که روی یک عروسک نگاره سنتی کشیده شده یا تصویری از دنیای فانتزی یک داستان معروف؛ او با امکانات ساختاری آن شیء تعامل می‌کند. شکاف از جایی پدید می‌آید که تولیدکننده با توجه به دایره تخصص خود عملکرد و معنایی را در محصول درج کرده، اما مخاطب کودک که معنا را از طریق عمل بازی کردن و نه صرفاً از طریق تماشای تصویر پردازش می‌کند آن ارتباط لازم را با محصول برقرار نمی‌کند. طراح کسی است که برای درک این پیچیدگی‌ها و پیاده‌سازی بهینه آن آموزش دیده است و می‌تواند با اتکا به این دانش تجربی، طی کردن این مسیر را برای تولیدکننده تسهیل کند و در پیوستگی با تکنیک‌های تولید، محصول نهایی را به اهداف تعیین‌شده نزدیک‌تر سازد. همچنین بسته به نوع اسباب‌بازی و پیچیدگی‌های آن حضور متخصصان حوزه‌های مرتبط، مانند روان‌شناسی، تاریخ و ادبیات، نیز در فرآیند طراحی ضروری است.
* چگونه می‌توان اسباب‌بازی‌ ساخت که در عین مدرن بودن و پاسخ دادن به نیازهای بازی کودک امروز، ریشه‌دار باقی بماند؟ آیا اساساً باید بین این دو یکی را انتخاب کنیم؟
به نظرم این دوگانه مدرن یا ریشه‌دار از اساس مفهومی رهزن و در واقع یک دوگانهٔ کاذب است. راه‌حل رسیدن به یک محصول خوب از انتخاب بین مدرن بودن و ریشه‌دار بودن نمی‌گذرد. یک محصول خوب باید معنا و کارکرد متناسب با زمانه خود را داشته باشد. در اسباب‌بازی با محصولی عمیقاً میان‌رشته‌ای مواجهیم. بنابراین در کنار دانش طراحی و تولید، نیاز ضروری به شناخت تاریخ، جامعه، روان‌شناسی، علوم تربیتی، رسانه و دیگر حوزه‌های مرتبط وجود دارد. از سوی دیگر خوب است بر مفاهیم مدرن و فرهنگی نیز مکث کنیم. معمولاً منظور ما از مدرن، تناسب با سبک زندگی امروز، معاصر بودن، استفاده از مواد و فناوری‌های جدید و مناسب، ارگونومی و ایمنی است. آیا فرهنگی بودن با این مفاهیم در تضاد است؟ به طور مثال در آثاری چون سریال «هزاردستان» یا معماری موزه هنرهای معاصر تهران، شاهد حضور همزمان و یکپارچه لایه‌های پیچیده فرهنگی و اصیل با عناصر و ابزارهای مدرن هستیم. با چنین نگاهی، فرهنگی بودن تناقضی با مدرن بودن ندارد، بلکه این دو در تعامل با یکدیگر قرار می‌گیرند و یک محصول خوب حاصل همین ارتباط سازنده است.
* اگر بخواهید به یک تولیدکننده فقط یک معیار بدهید تا بداند محصولش واقعاً یک کالای فرهنگی موفق است یا خیر، آن معیار چیست؟
همان‌طور که بالاتر ذکر شد، موضوع فرهنگ و کالای فرهنگی موضوعی پیچیده و میان‌رشته‌ای است و نمی‌توان تنها یک عامل را برجسته کرد. اما می‌توان پرسش‌هایی را برای اندیشیدن به ابعاد مختلف یک محصول مطرح کرد. پرسش نخست این است: آیا کودک، بدون آنکه بداند این محصول ایرانی یا فرهنگی است، رفتار، تخیل یا رابطه‌ای متفاوت با آنچه اسباب‌بازی‌های خارجی به او می‌دهند را تجربه می‌کند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، یعنی نحوه بازی کردن، نوع تخیل‌ورزی یا کیفیت تعامل کودک با آن اسباب‌بازی چیزی متفاوت و غیرقابل تقلیل به الگوهای رایج جهانی باشد، احتمالاً با یک کالای فرهنگی واقعی روبه‌رو هستیم. اما اگر پاسخ منفی باشد و فقط ظاهر تغییر کرده باشد، محصول هر چند هم نمادین به نظر برسد، از یک بازآرایی بصری و دکوراتیو فراتر نمی‌رود. پرسش دوم این است که در کشورهای دیگر، به‌ویژه کشورهایی با پیشینه تاریخی کهن، چه کالاهای فرهنگی‌ تولید شده‌اند که در بازار داخلی و جهانی موفق بوده‌اند و این محصولات چه ویژگی‌ها یا مزیت‌های رقابتی داشته‌اند؟ به عنوان نمونه کافی است به کتاب‌های مصور ژاپنی (مانگا) نگاه کنیم. این آثار نه تنها در بازار داخلی ژاپن، بلکه در سطح جهان موفق بوده‌اند و حتی بر تولیدات هالیوودی نیز اثر گذاشته‌اند. بنابراین این محصول فرهنگی فراتر از کشور مبدأش بر فرهنگ معاصر جهان نیز اثرگذار بوده است. آیا می‌توان مانگا را کاملاً منفک از فرهنگ کهن ژاپن بررسی کرد؟ به گمانم پاسخ به این قبیل پرسش‌ها اصلاً ساده نیست؛ اما نقطه خوبی برای آغاز اندیشیدن به امکان‌های نهفته در حیطه‌های مرتبط با فرهنگ است. امکان‌هایی که همچون منابع طبیعی از داشته‌های ما هستند و مسئولیت تبدیل آن‌ها از وضعیت بالقوه به بالفعل بر عهده خود ماست. این ما هستیم که باید از وجود این منابع و امکانات بی‌شمار آن آگاه شویم و مواد خام استخراج شده از آن‌ها را در پالایشگاه‌های فرهنگی ـ فکری معاصرمان به محصولاتی برای امروز و آینده تبدیل کنیم. برای چنین کاری باید شجاعت مواجههٔ معاصر با اندوخته‌های ارزشمند فرهنگی و تاریخی خودمان را پیدا کنیم.


نظرات شما